Spectacle

Words, looking out of the window, were helplessly striving for help. They looked among one another to pick up the one; best to nominate the spectacle. One, named "Disaster" came up; yet the rest deemed him far feeble for what they had been spectating. One else, called ''Oblivion'' took the helm and asked the rest … Continue reading Spectacle

واوَک-استفانو بنی

واوک جانوریست که در میان گله‌ی حیوانات درندهْ در حالی به چشم می‌خورد که خود را میان دو جانور دیگر چپانده است. از تیره‌ی واوکان، جانور دیگری به نام نُقطک نیز وجود دارد که همواره در انتهای گله می‌ایستد. گاهی اوقات چند نقطک به دنبال هم صف می‌کشند تا نشان دهند که گله هنوز تمام … Continue reading واوَک-استفانو بنی

نیمکره‌ای در زلف-شارل بودلر

بگذار دیرگاهی، دیرگاهی عطر زلفت را دم زنم و صورتم را چون مستغرقی در چشمه‌ای، در گیسوانت شناور سازم. بگذار گیسوانت را چون دستمالی معطر بتکانم تا ارمغانشان در هوا بپراکند. اگر می‌دانستی تمام آنچه را که می‌بینم! تمام آنچه به شامه‌ام می‌رسد را! تمام آنچه در گیسوانت می‌شنوم را! جان من چنان در عطر زلفت … Continue reading نیمکره‌ای در زلف-شارل بودلر

بیگانه-شارل بودلر

-باز گو ای مردِ مرموز! کیست که بیشترش دوست می‌داری؟ پدرت، مادرت، خواهرت یا برادرت؟ -مرا نه پدریست و نه مادری، نه خواهری و نه برادری. -دوستانت؟ -معنای دوست تاکنون بر من پنهان است. -سرزمین‌ات؟ -نمی‌دانم که در کدام نقطه از جهان است. -زیبایی؟ -دوست می‌داشتمش، ار الهه‌ی جاودانی بود. -زر؟ -چونانش پلید می‌دارم که … Continue reading بیگانه-شارل بودلر

۱

اولین باری که دیدمش چشمانم را بسته بودم. صدای هوا همه جا را برداشته بود و باد چنان می‌درخشید انگار که هرگز نباریده بود و تمام سنگ‌ها دست به دست هم داده بودند تا از پس پلیس ضدشورش برآیند. اولین باری که دیدمش درها همه بسته بودند. غلیان قلیان‌ها زغال‌ها را آخته و بر پرده‌های … Continue reading ۱