یک شعر-خولیو سسار آگیلار

من نگهبانِ شب‌ام فرمانده رویاها و فتوحاتم. هنگامی که او خفته است من در سایه سر به تامل در خیره‌سریِ ماه صدای من از احشای او می‌شکفد. می‌دانم که مرا خواب می‌بیند، آیا چشمانش آینه‌ی من است و نام او شهرتِ من؟ ناگاه میان شانه‌هایم می‌لغزد و با همیم. نامم را به رویا می‌گویم و … Continue reading یک شعر-خولیو سسار آگیلار