سحرگاه-خوان خِلمن

‏شیره‌ی آسمان، سحرگاهِ شهرِ خشمگین را تر می‌کند ‏و او، به دستِ ما، دم برمی‌کشد. ‏ ‏ما همانانیم که عشق بر پا می‌داریم ‏تا شهر بپاید و از تمامِ عزلت، جان به در برد. ‏ ‏ما ترس را به آتش کشانده چشم در چشمانِ درد افکنده‌ایم ‏پیش از آنکه این امید را لایق شویم. ‏ ‏ما … Continue reading سحرگاه-خوان خِلمن