پسرک گنگ-فدریکو گارسیا لورکا

پسرک به جستجوی صدایش (صدایش به دست شهریار جیرجیرکان بود) پسرک در قطره آبی به جستجوی صدایش بود. «از بهر حرف زدن نمی‌خواهمش. با صدایم انگشتری خواهم ساخت که سکوتم بر تن انگشت کوچکش کند.» پسرک در قطره آبی به جستجوی صدایش بود. صدایِ محبوس، در دوردست رخت جیرجیرک بر تن کرد.

غزل عشقِ درمانده-فدریکو گارسیا لورکا

شب نمیخواهد فرارسد که نه تو بیایی و نه من رفتن توانم. اما من خواهم رفت حتی اگر خورشید کژدمان معبدم را ببلعد اما تو خواهی آمد با زبانی سوخته از باران نمک. روز نمی‌خواهد فرارسد که نه تو بیایی و نه من رفتن توانم. اما من خواهم رفت و میخکِ به دندان‌هایم را به وزغ‌ها … Continue reading غزل عشقِ درمانده-فدریکو گارسیا لورکا

تصنیف سه شط-فدریکو گارسیا لورکا

شط وادی‌الکبیر جاری از میان درختان پرتقال و زیتون. دو شط غرناطه که از برف به گندم می‌ریزند. دریغا معبود که برفت و بازنیامد! شط وادی‌الکبیر ریش خرمایی دارد. دو شط غرناطه یکی اشک است و آن دیگر خون. دریغا معبود که بر باد شد! قایقان بادبانی را تا سویل مسیریست؛ در آب‌های غرناطه تنها آه … Continue reading تصنیف سه شط-فدریکو گارسیا لورکا

به فدریکو گارسیا لورکا-رافائل آلبرتی

برخیز، شعرها و دشت‌ها را نوشان، در گوزنِ تهمتنِ آب‌های منجمد سوی دریایِ سپیدِ روشنا که گاهواره‌ی صیادان را می‌تکاند؛ که من، بی‌جان به انتظار تو برخیزم نی‌ای بی‌رمق، در بلندای تنهایی زخمیِ هوا و خوانده به آوای تو آوایی تنها در میان طوفان‌ها بگذار بنویسد، نیِ بی‌رمقِ یخ‌کرده نام مرا بر آب‌های جاری که … Continue reading به فدریکو گارسیا لورکا-رافائل آلبرتی

ترانه‌ی پاسبانان-فدریکو گارسیا لورکا

سروده به سال ۱۹۲۸ عده‌ای بر این باورند که این شعر همانیست که فدریکو گارسیا لورکا را پیش آتش جوخه‌های فرانکو قرار داد. اسبان سیه‌چرده‌اند. نعلان سیاه‌اند. بر شنل‌هایشان لک‌های رنگ و موم می‌درخشند. جمجمه‌هایی از سرب دارند، زینسان نمی‌گریند. با ارواحی جلاییده از راه می‌رسند. خموده و شبانه آنجا که می‌رسند، فرمان به رزین … Continue reading ترانه‌ی پاسبانان-فدریکو گارسیا لورکا

غزل کودک مرده-فدریکو گارسیا لورکا

در هر عصرِ گرانادا،  در هر عصرِ گرانادا کودکی می‌میرد؛ صدای آب  می‌آید که با یارانش به سخن. مردگان، بالهایی خزآلوده بر تن می‌کنند. بادِ ابرگرفته، بادِ ابررُفته دو قرقاولند که بال سوی برجها کشیده‌اند، و روز، پسرکیست زخم خورده. در هوا حتی ردی از چکاوکی نیز نمانده بود آنگاه که در سرداب شراب به دیدارت در آمدم. … Continue reading غزل کودک مرده-فدریکو گارسیا لورکا

غزل گریز-فدریکو گارسیا لورکا

  بارها خود را گم به دریا زده‌ام با گوشی پر از صدای گل‌های تازه‌چین. با زبانی لبریز از عشق و رنج بارها خود را گم به دریا زده‌ام چنانکه خود را گم به قلب بعضی کودکان. کسی نیست که به گاهِ بوسه لبخندِ بی‌صورتان را نفهمد، و نه کسی به لمس نوزادی جمجمه‌های بی‌حرکت اسبان … Continue reading غزل گریز-فدریکو گارسیا لورکا