با تو می‌گویم-امیلی دیکینسون

‏با تو می‌گویم خورشید چگونه دمید. ‏روبان‌هایی به نوبت. ‏مناره‌ها در یاقوت غرق گشتند ‏و خبر چون سنجاب‌ها می‌دوید ‏ ‏تپه‌ها بند از کلاهشان گشودند، ‏سیاه‌پران آغازیدند. ‏آنگاه من به خود گفتم: ‏«گمانم خورشید بوده است!» ‏ ‏اما چگونه سربرنهاد، نمی‌دانم. ‏گویی نوردبانی بنفش ‏که زرده خردپسران و دخترکان ‏از سپیدی‌اش بالا می‌رفتند. ‏ ‏تا … Continue reading با تو می‌گویم-امیلی دیکینسون

فراموشی-امیلی دیکینسون

دلا! از یادش خواهیم برد من و تو، امشب تو حرارتی که می‌بخشید، من نوری که می‌تابانید. چون از یادش بردی، بگو که خیالاتم را تاریک سازم؛ شتاب کن! مبادا در کاهلی‌ات به یادش آورم.