کولیان در سفر-شارل بودلر

‏قومِ پیامبرگون با چشمانی سوزان ‏دیروز، بچگکان یا بر دوش، یا با گنجِ هماره حاضر ‏در پستان‌هایِ آویزان به اشتهایِ شهیرشان، ‏رهسپار راه گشت. ‏ ‏مردان پیاده با سلاح‌های فروغین ‏در جانب ارابه‌هایی که ایل‌شان را آشیانست ‏چشمان واکاوشان بر افق خرامان ‏سوگوار خیال‌های اینک غایب. ‏ ‏از قعر حفره‌ای در ریگستان، جیرجیرک ‏به عبور … Continue reading کولیان در سفر-شارل بودلر

سفر به سیترئا-شارل بودلر

قلبم بال می‌گشاید چونان پرنده‌ای سرمست خرامان بر فراز ریسمان‌ها کشتی چالاک زیر آسمان بی‌لک چونان فرشته‌ای مست از تلألو خورشید -این جزیره‌ی غمبار و سیه چیست؟ -نامش «سیترئا»ست. گویندمان شهر شهیر ترانه‌هاست، فردوس زمینی پیر پسران است، ولی بنگرید که چه درمانده‌ست. جزیره‌ی نوشینی رازها و کامرانی دل‌ها با سایه‌ی تهمتن ونوسِ کهن که … Continue reading سفر به سیترئا-شارل بودلر

نومیدی زنِ سالخورده-شارل بودلر

زن سالخورده با پوستی چروکیده به شعف به تماشای کودکی نشسته بود که هر کسی نیکویش می‌داشت و همگان دلشادی‌اش می‌طلبیدند. این موجود زیبا، به شکنندگی پیرزن همچون او نه گیسی داشت و نه دندانی. پیرزن سوی وی شد تا وی را صورتکی دلپذیر شود و به خنده‌اش آرد. لیک طفل خردسالْ هراسناک به تقلا در … Continue reading نومیدی زنِ سالخورده-شارل بودلر

پایان روز-شارل بودلر

زیر نوری رنگ باخته و بی‌جان، بی‌خرد می‌رقصد و می‌پیچد خیابان، بی‌هوا و آخته، نیز، تا از افق می‌خیزد شبِ دل‌ربا، همه را، حتی گشنگی را فرو‌می‌نشاند، همه را می‌زداید، حتی حیا، شاعر با خویشتن می‌گوید: «سرآخر، جانم نیز چون ستون فقرات در جزعِ آسایشْ سوزان ؛ با قلبی پر از رویاهای ممات، می‌آرامم بر میان و می‌پیچم خویش … Continue reading پایان روز-شارل بودلر

نیمکره‌ای در زلف-شارل بودلر

بگذار دیرگاهی، دیرگاهی عطر زلفت را دم زنم و صورتم را چون مستغرقی در چشمه‌ای، در گیسوانت شناور سازم. بگذار گیسوانت را چون دستمالی معطر بتکانم تا ارمغانشان در هوا بپراکند. اگر می‌دانستی تمام آنچه را که می‌بینم! تمام آنچه به شامه‌ام می‌رسد را! تمام آنچه در گیسوانت می‌شنوم را! جان من چنان در عطر زلفت … Continue reading نیمکره‌ای در زلف-شارل بودلر

بیگانه-شارل بودلر

-باز گو ای مردِ مرموز! کیست که بیشترش دوست می‌داری؟ پدرت، مادرت، خواهرت یا برادرت؟ -مرا نه پدریست و نه مادری، نه خواهری و نه برادری. -دوستانت؟ -معنای دوست تاکنون بر من پنهان است. -سرزمین‌ات؟ -نمی‌دانم که در کدام نقطه از جهان است. -زیبایی؟ -دوست می‌داشتمش، ار الهه‌ی جاودانی بود. -زر؟ -چونانش پلید می‌دارم که … Continue reading بیگانه-شارل بودلر