جنایت در گرانادا رخ داد-آنتونیو ماچادو

دوست ندارم شباهنگام بروم. شب برای آرمیدن است. (فدریکو گارسیا لورکا) ۱) جنایت: او را دیدند کاز میان مسلسل‌ها از خیابانی طویل رهسپار میدان اعدام بود هنوز ستارگان، آویخته بر سحر. فدریکو را کشتند، آنگاه که نور سر برآورد. جوخه‌ی اعدام به صورتش نمی‌نگریست. یکصدا چشمانشان را بستند و فریاد برآمد: «حتی خدا نیز به … Continue reading جنایت در گرانادا رخ داد-آنتونیو ماچادو