صدا-آلخاندرا پیزارنیک

صداهای من‌اند که می‌خوانند تا «آنها» نخوانند، مسکوتان خاکستریِ سحرگاه، با تن‌پوشانِ پرندگان هرز در باران. در انتظار صدای لاله‌ای هست که می‌پژمُرد؛ و آنگاه که روز سر می‌رسد بخشی از خورشید در خورشیدهای کوچکِ سیاه؛ و آنگاه که شب است، همیشه، قبیله‌ای از واژگانِ علیل در گلوی من پناه می‌جویند، تا «آنها» نخوانند، هراسناکان، … Continue reading صدا-آلخاندرا پیزارنیک

دختران باد-آلخاندرا پیزارنیک

‏آمده‌اند. ‏به خون می‌تازند. ‏قلم‌ها را می‌بویند، ‏قحطی را، ‏زاری را. ‏اما تو ترس را به بار می‌آوری ‏و تنهایی را ‏چون دو حیوان کوچکِ مفقود ‏در صحرا. ‏ ‏آمده‌اند ‏تا عمر رویا را به آتش افروزند. ‏یک بدرود، زندگیِ توست. ‏اما تو خویش را در آغوش می‌گیری ‏چون مارِ دیوانه‌ای در حرکت ‏که تنها … Continue reading دختران باد-آلخاندرا پیزارنیک