یک شعر-خولیو سسار آگیلار

من نگهبانِ شب‌ام
فرمانده رویاها و فتوحاتم.
هنگامی که او خفته است
من در سایه
سر به تامل در خیره‌سریِ ماه
صدای من از احشای او می‌شکفد.
می‌دانم که مرا خواب می‌بیند،
آیا چشمانش آینه‌ی من است
و نام او شهرتِ من؟
ناگاه میان شانه‌هایم می‌لغزد
و با همیم.
نامم را به رویا می‌گویم
و از دم او، دقایقی کوتاه را
دم می‌زنم.
ما یکی هستیم
و یکی می‌مانیم
تا دیوارهایمان
از نجوای نور
ترک برگیرد.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s