مهمانی

از خواب، با صدایی مثل صدای ترقه، پرید. خیابان‌ تا خرخره پر بود و سر و صدا امان نمی‌داد. صدای حرف زدن کسی با بلندگو شنیده می‌شد که مطالبات را با صدایی رسا طرح می‌کرد. پرده را کنار زد؛ همان لحظه دوستی را دید که هراسان می‌دوید و پشت سرش را می‌پایید. صدایش کرد. دختر برگشت و فقط گفت: « گرفتنش» و هنوز ده قدم دور نشده بود که پلیس‌ها او را هم گرفتند. به یک دقیقه نکشید که زنگ زدند. در را باز کرد.

مامور پلیسی دم در بود. از ارتباطش با آن دختر و از اینکه در شلوغی‌های آنروز چه می‌کردهْ پرسید. هر چه سعی کرد توضیح بدهد که آن دختر فقط یک همکلاسی ساده است و او از اساس در شلوغی‌های آنروز نبودهْ فایده نداشت. مامور از او خواست از خانه بیرون بیاید. با همان لباس خواب، که هنوز عوضش نکرده بود، به آن طرف خیابان رفت و با یک مرد و یک زن که ظاهرا مامورین پلیس امنیتی بودند شروع به صحبت کرد. زن هم همان سوال‌های مامور پلیس دم در را می پرسید و همان واکنش‌ها را هم به جواب‌ها نشان می‌داد. گوشش بدهکار نبود. ناگهان مرد از پشت سر مچ دستش را گرفت، و یک سوزن را به پشت دستش زد. سپس از او خواستند که همراهشان برود.

دم یک ساختمان با درهای بزرگ، یک پیرزن با یک پیش‌بند آشپزی و یک مرد با شلوارک ایستاده بودند و با صدای بلند فحش می‌دادند. به دولت، به نخست‌وزیر، به ریاضت اقتصادی، به پلیس فحش و فلاکت می‌دادند. به محض رسیدنِ او در باز شد و سه‌تایی وارد اتاقی شدند. یک مامور پلیس آنجا ایستاده بود. به مامور گفت: «باید به خونوادم خبر بدم کجام.» مامور در جواب به تلفن روی میز اشاره کرد. سعی کرد که شماره‌ی موبایلی که می‌خواست را بگیرد، نمی‌توانست. جای سوزن پشت دستش می‌سوخت. به مامور گفت: «خرابه.» مامور جواب داد: «موبایل نه! فقط ثابت» هر چقدر اصرار کرد که تلفن ثابتی در کار نیست به گوش مامور نرفت. از پیرزن پرسید که می‌تواند با موبایل او تماس بگیرد. پیرزن سرش را به شکل تایید تکان داد. از مامور پلیس اجازه گرفت. او هم سرش را تکان داد. وقتی آن طرف گوشی تلفن را برداشتند، صدایی شنیده نمی‌شد. او بدون معطلی گفت: «من بازداشت شدم. نمی‌دونم مشکل چیه ولی فعلا اینجام. نگرانم نباش!» وقتی مطمئن شد که قرار نیست از آن طرف صدایی بشنود، گوشی را قطع کرد. تازه سری در اتاق جنباند. اتاقی بود که سه در داشت. یک درِ ورودی که از همان در وارده شده بودند. درِ دوم، که مامور پلیس پس از قبول کردن درخواست او برای تلفن به داخل آن رفته بود و درِ سومی که نمی‌دانست چیست. یک میز بود و همان تلفن کذایی رویش. سه صندلی بود که روی دوتایشان مرد و پیرزن نشسته بودند و هنوز فحش می‌دادند. یک صندلی خالی هم بود اما او تمایلی به نشستن نداشت. سوزش پشت دست آزارش می‌داد.

نمی‌دانست چند ساعت اتاق را متر کرده است و پیرزن و مرد چندصد فحش نثار دولت کرده‌اند. هوا کم‌کم به تاریکی می‌زد و چراغ دو اتاقی که آنسوی دو در مجهول بودند روشن شده بود. در ورودی باز شد و چند نفر از هم دانشگاهی‌هایش وارد شدند. همه‌شان کسانی بودند که بخاطر مواضع اعتراضی‌اش به ریاضت اقتصادی سرزنش‌اش می‌کردند و می‌گفتند: «این چیزها ربطی به ما ندارن. اینجا که کشور ما نیست». او را که دیدند متعجب شدند. او هم تعجب کرد. برایش عجیب بود که آنها چرا باید بازداشت شوند. با تعجب به هم سلام کردند و بعد او پرسید: «شما اینجا چی کار می‌کنید؟» یکی‌ گفت: «امشب اینجا مهمونی دعوتیم.» تعجبش بیشتر شد! مهمانی؟ اداره‌ی پلیس؟! لحظه‌ای سوزش پشت دستش را از یاد برد و سپس به خود آمد. از او پرسیده بودند: «تو هم دعوتی؟» گفت: «نه! من بازداشت شدم.» و به مرد و پیرزن اشاره کرد. دوستانش لبخندی زدند. او پشت دستش را نشانشان داد. قیافه‌ی همه‌شان در هم شد. به نظر صحنه‌ی رقت‌باری می‌آمد. راهِ درِ سوم را پیش گرفتند که صدای خفیفی از آن به گوش می‌رسید. در که باز شد، صدای موسیقی و همهمه‌ی جمعیت شنیده شد و به محض بسته شدن در، صدا دوباره تبدیل به همان صدای خفیف شد. پشت دستش هنوز می‌سوخت و کم‌کم حسابی متورم شده بود. به سمتِ پیرزن برگشت. از او خواست که دوباره تماس بگیرد. به همان شماره‌یِ قبلی زنگ زد. باز هم از آن طرف صدایی نمی‌آمد: «نمی‌دونم اینجا کجاست! نمی‌دونم چه خبره! اما ظاهرا قضیه جدی نیست! الان بچه‌ها اومدن اینجا مهمونی!! نگران نباش! فکر می‌کنم زودی ولم کنن. نگران نباش!» باز هم صدایی شنیده نشد. هوا تاریک شده بود و پشت دستش حسابی ورم کرده بود.

چند دقیقه گذشت که ناگهان در ورودی باز شد و باز هم چند نفر دیگر وارد شدند. در بین‌شان دوستان قدیمی‌اش که در شهرشان با هم رفاقت می‌کردند هم بودند. تعجب کرد! نمی‌دانست آنها چطور سر از اینجا در آورده‌اند. همه‌شان سمت او آمدند. بعد از مدت‌ها یکدیگر را ملاقات می‌کردند. او با تعجب پرسید: «شما کی اومدید اینجا؟ کی بهتون گفته بیاید؟» بیشترشان از طریق برخی دوستان مشترک فیسبوکی بود که از مهمانی خبردار شده‌بودند. به نظرش عجیب می‌آمد. دوستانش راه در سوم را پیش گرفتند. نفر آخر با اشاره از او دعوت کرد. دم در سوم، یک افسر پلیس مانع ورود او شد. همان دوستی که دعوتش کرده بود به او گفت: «تعجب کردم تو با لباس خواب اومدی مهمونی!» جواب داد: «من بازداشت شدم، نمی‌دونم چرا! از ظهر اینجام.» و پشت دستش را نشان داد. پشت دستش که حالا اندازه‌ی یک پیاز باد کرده بود و رنگش سیاه شده بود. دوستش نگاهی انداخت، وارد شد و در را بست.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s