گربه‌باز-کریستن روپینن

دریافت نسخه‌ی پی‌دی‌اف

گربه‌باز

مارگو در یک عصر چهارشنبه اواخر ترم پاییزی‌اش با رابرت آشنا شد. او در غرفه‌ی خوردنی سینمای هنری در مرکز شهر کار می‌کرد و رابرت به آنجا رفت تا یک چسفیل بزرگ و یک بسته رد واینز بخرد. مارگو گفت «عجب انتخاب عجیبی… اولین بارمه یه بسته رد واینز می‌فروشم.» مارگو از زمانی که به عنوان باریستا کار می‌کرد عادت به خوش و بش‌ با مشتری‌هایش را داشت، اینطوری انعام بیشتری هم می‌گرفت. البته در سالن سینما خبری از انعام نبود اما در غیر اینصورت کار خسته‌کننده می‌شد. رابرت به نظرش باحال می‌آمد. البته نه آنقدر باحال که مثلا در یک مهمانی سراغش می‌رفت ولی آنقدر بود که در یک کلاس حوصله‌سر بر برایش به کراش بدل شود. البته مارگو تقریبا مطمئن بود که رابرت دیگر دانشجو نیست و بیست و اندی‌ساله به نظر می‌رسد. او قد بلند بود، که این به نظر مارگو خوشایند می‌رسید، و از زیر آستینِ تازده‌اش هم تتویی مشخص بود. اما کمی چاق به نظر می‌آمد، ریشش زیادی بلند بود و شانه‌هایش به جلو می‌افتادند، انگار که از چیزی محافظت می‌کرد.

رابرت خیلی خوش و بش مارگو را جدی نگرفت. یا اگر گرفت، کمی عقب نشست طوری که مارگو را به سخت‌تر تلاش کردن وادارد. در جواب گفت «آهان، خب… باشه.» و بقیه‌ی پولش را در جیبش گذاشت.
اما هفته‌ی بعد رابرت دوباره به سینما آمد و یک بسته رد واینز دیگر خرید. سپس خطاب به مارگو گفت «داری تو کارت پیشرفت می‌کنی. این بار موفق شدی بهم توهین نکنی.» مارگو شانه‌هایش را بالا انداخت «ممنون از ترفیع.»

بعد از فیلم رابرت برگشت و گفت «خب دختر غرفه‌ی خوردنی، شمارتو بده بهم.» و مارگو در کمال حیرت، برای خودش، این درخواست را پذیرفت.

آنها از همان مکالمه‌ی کوتاه در مورد رد واینز ، ظرف چند هفته‌ی بعد عمارتی از جک پی‌افکندند، قطعاتی که پیش می‌آمدند و گاه آنقدر سریع دستخوش تغییر می‌شدند که مارگو به سختی می‌توانست همراهی‌شان کند. رابرت خیلی باهوش بود و مارگو باید سخت تلاش می‌کرد تا بتواند تحت تاثیر قرارش دهد. مارگو به زودی متوجه شد که وقتی به رابرت تکست می‌داد وی معمولا بلافاصله جواب می‌داد اما اگر او جواب تکست‌های رابرت را با تاخیر می‌دادْ پاسخ رابرت معمولا کوتاه بود و سوالی نیز در آن مطرح نمی‌شد. این یعنی ادامه‌ی گفتگو برعهده‌ی مارگو بود و او همیشه این تکلیف را برعهده می‌گرفت. چند بار حواس مارگو به مدت یک روز یا کمی بیشتر پرت می‌شد و بعد از خود می‌پرسید که آیا گفتگو کاملا از بین خواهد رفت، اما بعد به چیز خنده‌داری فکر می‌کرد که برای رابرت تعریف کند یا تصویری در اینترنت می‌دید که ربطی به حرف‌هایشان داشت و باز همه چیز از سر گرفته می‌شد. هنوز در موردش خیلی نمی‌دانست چون حرف‌هایشان خیلی شخصی نمی‌شد اما وقتی چند جکِ متوالی خوب از آب در می‌آمدند هیجانی که به دنبالش می‌آمد طوری بود که انگار می‌رقصیدند.

اما یکی از شب‌های فرجه‌ی امتحاناتْ مارگو از اینکه تمام غذاخوری‌ها تعطیل بودند و در اتاق خوابش نیز چیزی گیر نمی‌آمد زیرا هم‌اتاقی‌اش به انبار آذوقه‌اش حمله‌ور شده بود می‌نالید. رابرت پیشنهاد داد که یک بسته رد واینز مهمانش کند. مارگو اول به شوخی طفره رفت چون واقعا باید درس

می‌خواند اما رابرت نوشت «نه، جدی می‌گم! مسخره بازی در نیار! پاشو بیا!» مارگو روی لباس راحتی‌اش یک ژاکت به تن کرد و در سون-الون یکدیگر را ملاقات کردند.

ساعت حدود یازده بود. رابرت بدون هیچگونه تشریفات خاصی به او سلام کرد، انگار هر روز همدیگر را می‌دیدند. سپس داخل شدند تا مارگو چند اسنک انتخاب کند. چون رد واینز در کار نبود، رابرت برایش چری کوک اسلرپی و یک بسته دوریتوس همراه یک فندک شیک خرید که شبیه قورباغه‌ای بود که سیگاری به لب دارد. وقتی از فروشگاه خارج شدند او گفت «ممنون بابت هدیه‌هام.» رابرت کلاهی از جنس پوست خرگوش به سر داشت که گوش‌هایش را می‌پوشاند و ژاکت بلند از مد افتاده‌ای نیز بر تن کرده بود. به نظر مارگو ظاهر خوبی می‌آمد، شاید کمی از مدافتاده اما کلاهش تیپ چوب‌بری‌اش را کامل می‌کرد و کت سنگینش شکمش و نیز انحنای غم‌انگیز شانه‌هایش را می‌پوشاند.

رابرت جواب داد «خواهش می‌کنم دختر غرفه‌ی خوردنی.» البته در اینجا قطعا اسم مارگو را می‌دانست. مارگو فکر می‌کرد که وی برای بوسیدنش پیش خواهد آمد و آماده شد که گونه‌اش را در اختیار وی قرار دهد. اما رابرت به جای بوسیدن لب‌هایش، بازوانش را گرفت و پیشانی‌اش را بوسید، انگار که مارگو بسیار قیمتی باشد، و گفت «خوب درس بخون. زودی می‌بینمت.»
در مسیر برگشت به خوابگاه خود را سرشار از سبکی خاصی حس می‌کرد که به نظرش علائم یک کراش در مراحل اولیه بودند.

در فاصله‌ی تعطیلات دو ترم آنها مدام به هم تکست می‌دادند، نه فقط جک که حتی خبر از روز‌هایشان. آنها به هم صبح‌بخیر و شب‌بخیر می‌گفتند و وقتی مارگو چیزی از او می‌پرسید و بلافاصله جوابی نمی‌گرفت به تمنای عجیبی دچار می‌شد. او دریافت که رابرت دو گربه دارد: مو و یان. آنها با هم سناریوی پیچیده‌ای ابداع کردند که گربه‌ی دوران کودکی مارگو، پیتا، به یان تکست‌های پر از لاس می‌فرستاد اما وقتی با مو حرف می‌زد بسیار سرد و رسمی بود چون به رابطه‌ی مو و یان حسادت می‌کرد.

پدرخوانده‌ی مارگو هنگام شام پرسید «چرا همش سرت تو گوشیه؟ با کسی آشنا شدی؟» مارگو در جواب گفت «آره، اسمش رابرته. تو سینما با هم آشنا شدیم. عاشق هم شدیم و احتمالا قراره ازدواج کنیم.» پدرخوانده در جواب گفت «هممم، بهش بگو یه سری سوال ازش داریم.» مارگو به رابرت نوشت: «بابا مامانم در مورد تو می‌پرسن.» رابرت در پاسخ صورتکی با لبخند فرستاد که جای چشم‌هایش قلب بودند.

وقتی مارگو به دانشگاه برگشت، بسیار مایل بود رابرت را مجددا ببیند اما رابرت به شکل غافلگیرکننده‌ای از دسترس خارج شده بود «ببخشید. این هفته خیلی کار دارم، قول می‌دم زود ببینمت.» مارگو از این قضیه چندان راضی نبود. انگار امور بر خلاف میلش شده بودند و نهایتا زمانی که رابرت پیشنهاد سینما داد او بلافاصله پذیرفت. فیلمی که رابرت می‌خواست ببیند در همان سالونی روی صحنه بود که مارگو کار می‌کرد اما پیشنهاد مارگو این بود که به سینمای چند سالنه‌ای که درست بیرون شهر واقع بود بروند. دانشجوها معمولا آنجا نمی‌رفتند چون مسیرش ماشین‌رو بود. رابرت با یک سیویک سفید گِلی که درونش پر از کاغذ شکلات بود دنبالش آمد. رابرت در مسیر ساکت‌تر از چیزی بود که مارگو انتظار داشت و خیلی نیز به او نگاه نمی‌کرد. هنوز پنج دقیقه نشده مارگو بسیار ناراحت و مضطرب شد و وقتی به اتوبان رسیدندْ مارگو به این خیال دچار شد که رابرت می‌تواند او را جایی ببرد، مورد تجاوز قرار دهد و به قتل برساند. هر چه بود، مارگو به سختی چیزی از رابرت می‌دانست.

همانطور که به این چیزها فکر می‌کرد، رابرت گفت «نگران نباش، نمی‌کشمت!» مارگو به فکر فرو رفت. یعنی فضای سنگین داخل اتومبیل تقصیر او بود؟ چون عصبی و مضطرب بود و مثل دخترهایی به نظر می‌رسید که فکر می‌کنند قرار است در هر دیت به قتل برسند. جواب داد «اشکال نداره، اگر بخوای می‌تونی بکشی.» رابرت خندید و روی زانویش زد. اما رابرت هنوز به شکل نگران‌کننده‌ای ساکت بود و تمام زحمات مارگو برای باز کردن سر حرف به هدر می‌رفتند. در سالن سینما، رابرت با فروشنده‌ی خوراکی فروشی در مورد رد واینز شوخی کرد. البته شوخی نگرفت و همه‌ی کسانی که درگیرش بودند، مخصوصا مارگو را، سرافکنده کرد.

در خلال فیلم رابرت نه دست مارگو را گرفت و نه بازویش را دور وی انداخت. بر همین اساس، در پارکینگ موقع برگشتن مارگو تقریبا مطمئن بود که نظر رابرت در موردش عوض شده. مارگو سوییت‌شرت و لگینگ به تن داشت و شاید مشکل همین بود. وقتی سوار ماشین شد رابرت گفت «چه خوب کردی واسم تیپ زدی.» به نظر مارگو این متلک بود ولی از طرفی ممکن بود که طرز لباس پوشیدن مارگو تحت این عنوان که دیت برایش جدی نیست رابرت را رنجانده باشد. رابرت شلوار خاکی و پیراهن دگمه‌ای پوشیده بود.

رابرت، طوری که انگار مجبور است مودب باشد گفت «خب، می‌خوای یه نوشیدنی بخوریم؟» مارگو مطمئن بود که رابرت منتظر پاسخ منفی اوست تا بعد از آن دیگر حرفی با هم نزنند. این باعث ناراحتی مارگو شد؛ نه به این خاطر که خیلی مایل بود با او معاشرت کند. بیشتر به خاطر اینکه در طول تعطیلات بین دو ترم مارگو انتظارات فراوانی داشت و به نظرش عادلانه نبود همه چیز به همین سرعت تمام شود. در جواب گفت «آره، می‌تونیم یه نوشیدنی بخوریم.» رابرت گفت «اگر می‌خوای.» «اگر می‌خوای» آنقدر جواب ناراحت‌کننده‌ای بود که مارگو را به سکوت فرو برد؛ تا آنجا که رابرت روی پایش زد:
-چرا قهر کردی؟
-قهر نکردم. فقط یک کم‌خسته‌ام.
-اگر بخوای می‌تونم برسونمت خونه.
-نه، یه نوشیدنی بعد از فیلم رو می‌تونم.
با اینکه سینمایی که رفته بودند فیلم‌های روز و رایج را نشان می‌داد، رابرت یک درام خیلی غم‌انگیز در مورد هولوکاست را برگزیده بود. فیلمی آنقدر نامناسب برای دیت اول که وقتی پیشنهادش را به مارگو

داده بود جواب مارگو این بود: «LOL! جدی؟» و رابرت هم از اینکه سلیقه‌ی فیلم مارگو را بد دریافته بود عذرخواهی کرد و پیشنهاد داد که می‌توانند به یک کمدی رمانتیک بروند. اما حالا بعد از اینکه مارگو چنین چیزی در مورد فیلم گفتْ رابرت کمی عقب کشیده بود و مارگو اتفاقات آن شب را جور دیگری می‌دید. مارگو با خودش فکر می‌کرد که شاید رابرت با پیشنهاد فیلمی در مورد هولوکاست سعی کرده بود که وی را تحت تاثیر قرار دهد اما نمی‌دانست که فیلمی پیرامون هولوکاست در واقع فیلم «جدی»ِ مناسبی برای برای تحت تاثیر قرار دادن آدم‌هایی که در سینمای هنری کار می‌کنند نیست، از آن دسته آدم‌هایی که رابرت فکر می‌کرد مارگو ممکنست باشد. مارگو با خودش می‌اندیشید که شاید «LOL! جدی؟» رابرت را مرعوب کرده، یا به او لطمه زده یا باعث شده او در حضور مارگو معذب شود. فکر کردن به این حد از آسیب‌پذیری او را تحت تاثیر قرار داد و باعث شد با محبت بیشتری نسبت به تمام طول آنشب با او رفتار کند.

وقتی رابرت از او پرسید که برای نوشیدنی کجا دوست دارد برودْ مارگو اسم جایی را برد که معمولا می‌رفت اما قیافه‌ی رابرت در هم شد و گفت که به جای باری که در گتوی دانشجوهاست مارگو را به جای بهتری می‌برد. آنها به باری رفتند که مارگو تا حال نرفته بود، یک بار زیرزمینی مخفی که هیچ نشانی از وجودش در کار نبود. برای ورود صف می‌بستند و همانطور که در صف بودند مارگو بی‌قرارتر می‌شد که آنچه که می‌خواست را به او بگوید اما نمی‌توانست. بنابراین وقتی دربان مدرک شناسایی مارگو را خواست او بی هیچ بحث و گفتگویی کارتش را تحویل داد. دربان نگاه سرسری‌ای به کارت انداخت و با پوزخند گفت «نه.» و او را کنار زد و به گروه بعدی‌ای که در صف ایستاده بودند اشاره کرد که جلو بیایند. رابرت جلوتر رفته بود و حواسش نبود که پشت سرش چه اتفاقی می‌افتاد. او به آرامی گفت «رابرت!» اما رابرت برنگشت. دست آخر یکی از کسانی که در صف شاهد ماجرا بود روی شانه‌اش زد و مارگو را نشانش داد که تنها در پیاده‌رو ایستاده بود.
او خجالت زده ایستاده بود تا وقتی رابرت نزدیکش شد
-ببخشید، خیلی افتضاح شد.
-تو چند سالته؟
-بیست.
-اوه. فکر کردم گفته بودی بزرگتری.
-بهت که گفتم سال دومم.
منع شدن از ورود به بار به اندازه‌ی کافی خجالت آور بود و حالا رابرت طوری نگاهش می‌کرد که انگار از او‌خطایی سر زده باشد.
-ولی تو که چیز کرده بودی… یه سال فاصله انداخته بودی.
انگار قرار بود برنده‌ی این مشاجره شود.
او با درماندگی گفت «نمی‌دونم چی بهت بگم. بیست سالمه.» و به شکل حیرت‌انگیزی اشک‌هایش جاری شدند، همه چیز به نظرش خراب شده می‌آمد و نمی‌توانست بفهمد چرا اینقدر سخت به نظر می‌رسید.

اما وقتی رابرت صورت مچاله‌شده‌اش را دید ناگهان اتفاق سحرآمیزی افتاد. تمام تنِش از چهره‌اش رخت بربست. روبرویش صاف ایستاد و بازوان خرس‌گونش را دورش حلقه کرد «اوه، عزیزم، شیرینم، اشکالی نداره، هیچ اشکالی نداره. لطفا خوب باش.» او خود را در بازوانش رها کرد و باز به همان حسی دچار شد که بیرون سون-الون به سراغش آمده بود- اینکه او موجودی ظریف و باارزش است که رابرت نگرانست مبادا بشکند. او بالای سرش را بوسید. مارگو خندید و اشک‌هایش را پاک کرد.
-باورم نمی‌شه چون رام ندادن تو بار دارم گریه می‌کنم. الان فکر می‌کنی چقدر احمقم.
اما او از نگاهش می‌دانست که رابرت چنین فکری نمی‌کند. در چشم‌های رابرت خودش را می‌دید، این که چقدر زیبا بود؛ با لبخندش از میان اشک‌هایی که بر گونه‌هایش می‌غلتیدند. در نور خفیف خیابان دانه‌های برفی دیده می‌شدند که یکی یکی فرود می‌آمدند.

سپس رابرت او را بوسید، لبانش را، واقعا. به سمتش خیز برداشت و عملا زبانش را در گلویش انداخت. بوسه‌ی خیلی بدی بود، به طرز حیرت‌آوری بد؛ مارگو باورش نمی‌شد که مردی بالغ بتواند چنین بوسنده‌ی بدی باشد. افتضاح بود اما باز نظر مارگو را به او جلب کرد، این حس که علیرغم بزرگ‌تر بودنِ رابرتْ مارگو چیزی می‌دانست که او نمی‌دانست.

وقتی بوسیدنشان تمام شد، رابرت دست‌های مارگو را محکم گرفت و او را به بار دیگری برد؛ جایی با میزهای بیلیارد و دستگاه‌های پین‌بال که کفش آغشته به خاک اره بود و کسی مدرک شناسایی نمی‌خواست. پای یکی از دستگاه‌ها مارگو دانشجویی را دید که استاد حل تمرین زبان انگلیسی سال اولش بود. رابرت پرسید «برات ودکا سودا بگیرم؟» با اینکه مارگو هرگز ودکا سودا ننوشیده بود سوال رابرت به نظرش مزه‌پرانی در مورد نوشیدنی باب طبع دختران دانشجو می‌آمد. حقیقتا مارگو کمی در مورد اینکه چه سفارش بدهد مضطرب بود؛ جاهایی که او می‌رفت معمولا هنگام سفارش دادنْ مدرک شناسایی مشتری‌ها را کنترل می‌کردند. بنابراین کسانی که بیست و یک سالشان بود یا مدارک شناسایی قلابیِ خوبی داشتند با پارچ‌های پی‌بی‌آر یا بادلایت برمی‌گشتند و با بقیه تقسیم‌شان می‌کردند. او مطمئن نبود که رابرت این برندها را به طعنه نخواهد گرفت، بنابراین بدون هیچ‌گونه تدقیقی گفت «واسه من فقط آبجو.»

با نوشیدنی‌هایی که پیش رو داشتند و بوسی که پشت سر گذاشته بودند، و نیز شاید چون مارگو گریسته بود، رابرت خیلی آرام‌تر شده بود. مثل همان آدم باهوشی که مارگو در تکست‌ها شناخته بود. همانطور که گرم حرف زدن بودند مارگو مطمئن و مطمئن‌تر شد که آنچه او به عنوان خشم یا نارضایتی در رابرت نسبت به خودش حس کرده بودْ در واقع اضطراب بود؛ ترس از اینکه به مارگو خوش نگذرد. رابرت مکررا به نارضایتیِ اولیه مارگو از فیلم برمی‌گشت و در حین اینکه حواسش کاملا جمعِ واکنش مارگو بودْ در موردش شوخی می‌کرد. او در مورد سلیقه‌ی فاخرِ مارگو جوک می‌ساخت و بااینکه می‌دانست مارگو فقط یک واحد تابستانی در مورد فیلم پاس کرده بود، معتقد بود که با تمام واحدهای نظریه فیلمی که مارگو پاس کردهْ تحت تاثیر قراردادنش واقعا دشوار است. رابرت معتقد بود که مارگو و بقیه کارمندان سینمای هنری احتمالا کسانی که به سینماهای رایج می‌روند، و بدون اینکه بتوانند شراب بخورند حتی بعضی فیلم‌ها را آیمکس می‌بینند، را مسخره می‌کنند.
مارگو با جک‌هایی که بر اساس نسخه‌ی فرضی و اسنوب خودش پرداخته می‌شدند می‌خندید هر چند هیچ‌کدام از این حرف‌ها به نظرش عادلانه نمی‌آمد چرا که اساسا مارگو بود که پیشنهاد فیلمی در کوالیتی ۱۶ را داده بود. البته حالا فهمیده بود که شاید چنین پیشنهادی به احساسات رابرت نیز لطمه زده بود. به نظر مارگو این کاملا واضح بود که نخواهد در جایی که کار می‌کند با کسی به دیت برود اما شاید رابرت مسئله را شخصی‌تر از این می‌دید: شاید رابرت فکر می‌کرد که مارگو نمی‌خواست با او دیده شود. این فکر در ذهن مارگو جرقه زده بود که چقدر رابرت را می‌فهمد -اینکه رابرت چقدر حساس است و چقدر زود رنجور می‌شود- و این احساسْ نزدیکی، و نیز قدرت بیشتری، در مارگو به وجود می‌آورد: چون وقتی مارگو می‌دانست چطور می‌تواند به او صدمه بزند علاجش را نیز می‌دانست. مارگو سوالات فراوانی در مورد فیلم‌های مورد علاقه‌اش پرسید و سپس، با لحنی که خودش را زیر سوال می‌برد، فیلم‌های سینمای هنری را حوصله‌سربر و غیرقابل‌فهم توصیف کرد؛ برایش تعریف کرد که چطور همکاران مسنش مدام خیطش می‌کنند و چطور خودش همواره نگران اینست که مبادا نتواند نظر مستقلی در مورد موضوعات مختلف داشته باشد. این حرف‌ها تاثیری مشهود و آنی بر رابرت داشتند. برای مارگو چنین می‌نمود که انگار مشغول نوازش کردن جانوری سرکش، مثلا اسب یا خرس، است و با مهارت طوری رفتار می‌کند که جانور از دستش غذا بخورد. موقع سومین آبجو او به این فکر می‌کرد که سکس با رابرت چطور است. احتمالا مثل همان بوسه‌ی بد، آشفته و زیاده‌رو، اما اینکه رابرت چقدر هیجان‌زده خواهد بود که بتواند نظر مارگو را جلب کند میل مفرطی در وی ایجاد می‌کرد، دردناک و خاص انگار که با بندی از کش روی پوستش می‌زدند.
وقتی آن دور نوشیدنی‌ها تمام شدند مارگو با تحکم گفت «خب، بریم بیرون؟» رابرت، از اینکه انگار مارگو به دنبال اینست که شب را کوتاه کند، کمی جریحه‌دار شده بود اما او دستش را گرفت و از جا بلندش کرد. نگاه رابرت وقتی منظور مارگو را فهمید، خروج مطیعانه از بار به دنبالش و دستانی که بی‌اراده در دستانش بودندْ بندِ کشی را دوباره روی پوستش زد.

بیرون از بار، مارگو برای بوسیدنش خیز برداشت اما بوسه‌ی کوچک رابرت بر لبانش غافلگیرش کرد. رابرت با لحنی اتهام‌زننده گفت «تو مستی!» مارگو، علی‌رغم اینکه مست بود، گفت «نیستم!» و بدنش را به بدن او فشرد. کنار جثه‌ی او احساس کوچکی می‌کرد. رابرت آهی کشید، انگار که مارگو شی‌ای بسیار پرنور باشد که نگاه کردن به آن غیر ممکن است. اینکه همچون وسوسه‌ای که نمی‌توان پسش زد نگریسته می‌شد برای مارگو خیلی سکسی به نظر می‌رسید.

«می‌برمت خونه کوچولو.» و او را به سمت اتومبیل هدایت کرد. درون اتومبیل، مارگو خودش را روی رابرت انداخت و بعد از اینکه مجددا، به خاطر اینکه رابرت زبانش را زیاده از حد درون گلویش فشرده بود، عقب نشست سرانجام توانست بوسه‌ی ملایم‌تری از او بگیرد. حالا که مارگو روی پای رابرت نشسته بودْ کنده‌ی سفتی را آن وسط دریافت که وقتی زیرش حسش می‌کرد رابرت را به ناله‌ی بلندی می‌افکند که به نظر مارگو ملودراماتیک می‌آمد. ناگهان رابرت مارگو را کنار انداخت و سوییچ را چرخاند و با لحنی ترحم‌آمیز گفت «بمال بمال تو ماشین مثل بچه‌ها، با اینکه بیست سالته ولی باز خیلی بزرگتر از اینی که بخوای از اینکارا بکنی.» مارگو زبانش را بیرون انداخت و برایش شکلک در آورد.
-کجا می‌خوای بری؟
-خونه‌ی تو؟
-هممم، نمی‌شه. بخاطر هم‌اتاقیم.
-هان، راست می‌گی. تو خوابگاهی.
طوری که انگار مارگو باید بابت سکونتش در خوابگاه پوزش می‌خواست.
-تو کجا زندگی می‌کنی؟
-تو یه خونه.
-می‌شه…من…بیام؟
-می‌شه.
خانه‌ی رابرت در منطقه‌ای جنگلی نزدیک دانشگاه بود و یک ریسه چراغ‌های سفید و شاداب در مسیر ورودی‌اش بود. قبل از اینکه پیاده شوند با لحنی هشداردهنده گفت «واسه اینکه بدونی، من گربه دارم.»
-می‌دونم. در موردشون تکست می‌دادیم، یادت رفت؟
دم در ورودی برای مدتی طولانی با کلیدهایش کلنجار رفت. زیر لب بد و بیراه می‌گفت. مارگو پشتش را نوازش کرد تا کمی آرام شود اما دستپاچه‌تر شد. مارگو دست نگاه داشت. سر انجام در را باز کرد و خیلی بی‌رمق گفت «اینم از خونه‌ی من.»

اتاقی که در آن بودند کم‌نور و پر از وسیله بود. وقتی چشم‌های مارگو به فضا عادت کردند همه چیز به سرعت آشنا به نظر می‌رسیدند. رابرت دو قفسه‌ی پر از کتاب، یک قفسه‌ صفحه، یک مجموعه بازی رومیزی و مقدار زیادی تابلو داشت. یا شاید پوسترهایی که به جای اینکه با چسب روی دیوار قرار گرفته باشند قاب شده بودند. مارگو صادقانه گفت «قشنگه» و حس کرد که نوعی از آرامش خیال را تجربه می‌کند. سپس متوجه این امر شد که تا حالا برای سکس به خانه‌ی کسی نرفته بود؛ چون با هم سن و سالان خودش دیت می‌کرد همواره نوعی پنهان‌کاری در رفتارش وجود داشت: اینکه هم‌اتاقی‌ها را دور بزنند. اینکه کاملا در قلمرو دیگری باشد جدید و نیز ترسناک به نظر می‌آمد ولی از طرفی اینکه خانه‌ی رابرت، در عمده‌ترین نوع تقسیم‌بندی، این علامت را به همراه داشت که علایقی مانند علایق مارگو دارد -کتاب، موسیقی، بازی و هنر- انتخابش را به نظر موجه‌تر می‌کرد.

همانطور که این افکار در سرش می‌دویدند متوجه شد که رابرت او را می‌پاید و در تلاش است که تاثیر اتاق بر او را درک کند. علی‌رغم اینکه ترس در آن لحظه جایی در وجودش نداشت این فکر لحظه‌ای در ذهنش جرقه زد که شاید این اصلا اتاق اصلی نیست و فقط تمهیدی‌ست که به نظر او رابرت آدمی معمول، مثل مارگو، جلوه کند در حالی که اتاق‌های دیگر خالی و ترسناکند: جسد قربانیان پیشین، زنجیر و کسانی که قبل از مارگو گرفتار شده‌اند. اما با بوسه‌ی رابرت به خودش آمد، کیفش را گرفت و همراه کت‌هایشان روی کمد انداخت و در حالی که کونش را می‌مالید و پنجه‌اش را روی پستان‌هایش انداخته بود سمت اتاق‌ خواب هدایتش کرد؛ همانقدر شلخته و تند که بوسه‌ی اول.

اتاق خواب خالی‌تر از نشیمن بود. تختی در کار نبود. تشکی روی قاب فنری کار گذاشته شده بود. روی قفسه یک بطری ویسکی بود. رابرت یک جرعه‌ی طولانی از آن نوشید و به مارگو سپردش. سپس روی زمین نشست و لپ‌تاپ را باز کرد. این رفتار منجر به تعجب مارگو شد تا فهمید که رابرت دنبال موزیک می‌گردد. مارگو روی تخت نشست در حالی که رابرت پیراهنش را از تن در آورد، کمر شلوارش را گشود و وقتی به مچ‌پایش رسید متوجه شد که هنوز کفش‌هایش را از پایش در نیاورده. این زاویه، وقتی به این شکل، با آن شکم پشمالو و چاقش، خم شده بود مارگو را پس زد. اما فکر توقف در میانه‌ی چیزی که خودش به راه انداخته بود بسیار طاقت‌فرسا بود و نیاز به درجه‌ای از مهربانی و نزاکت داشت که مارگو نمی‌توانست در آن لحظه از خود بروز بدهد. از این نمی‌ترسید که رابرت او را به کاری خلاف میلش وا دارد اما درخواست توقف همه چیز، بعد از تمام آنچه مارگو بر عهده گرفته بود تا به این نقطه برسند، او را لوس و دمدمی نشان می‌داد. انگار در رستوران چیزی سفارش داده باشد و وقتی غذا سر میز می‌رسد نظرش عوض شود و برش گرداند.

مارگو سعی کرد با کمی ویسکی، مقاومتش را به تمایل بدل کند اما وقتی رابرت خودش را با آن بوسه‌های حریصانه رویش انداخت و دست‌هایش را، طوری که انگار می‌خواهد یک صلیبِ منحرف بکشد، خیلی مکانیکی از پستان‌ها به سمت کشاله‌اش راندْ نفس‌های مارگو با اخلال مواجه شدند. حس کرد که واقعا نمی‌تواند به این شکل ادامه دهد.

خلاص شدن از زیر وزنش، رویش سوار شدن و همچنین بستن چشم‌هایش و یاد آوردن بوسه‌ی روی پیشانی‌اش بیرون سون-الون به کارش آمدند. حالا که حالش بهتر شده بود پیراهنش را از سرش در آورد. رابرت دستش را دراز کرد و پستانش را از سوتین طوری درآورد که نصفش بیرون و نصفش درون کاپ گیر کرده بود. در همان حال نوک پستانش را بین انگشت شست و اشاره‌اش گرفت. دردش آمد. خودش را جلو کشید و در بازوهای رابرت انداخت. رابرت منظورش را متوجه شد و سعی کرد سوتین را از تنش در آورد اما نتوانست، همانطور که از کلنجار رفتن با کلیدها هنوز هم سرخورده به نظر می‌رسید، از پس گیره برآید. سرانجام، با لحنی تحکم‌آمیز، گفت «درش بیار!» مارگو اطاعت کرد.
نگاه رابرت به او نسخه‌ی اغراق‌شده‌ی نگاه تمام پسرانی بود که او برهنه کنارشان بود: زیاد نبودند، کلا شش‌تا، رابرت هفتمی بود. رابرت مست از شور و شوق بود، مثل بچه‌ای که شیر خورده باشد و مارگو با خود می‌اندیشید شاید همین است که سکس را برایش خوشایند می‌کند: چنین عیان شدن یک مرد.

رابرت نیاز بیشتری، نسبت به سایر پسرهایی که مارگو شناخته بود، نشان می‌داد. با اینکه مسن‌تر بود و قاعدتا پستان‌ها و تن‌های بیشتری نسبت به آنها دیده بود. اما شاید این بخشی از قضیه بود؛ در کنار اینکه رابرت مسن‌تر و مارگو جوانتر بود.

در حین بوسیدنْ مارگو با حدی از خودشیفتگی در خود مواجه شد که حتی خودش نیز باور نمی‌کرد دچارش شده باشد. او رابرت را تصور می‌کرد که با خود می‌گفت «این دختره رو ببین، واقعا فوق‌العاده‌ست. بدنش فوق‌العادست. همه چیزش فوق‌العادست. فقط بیست سالشه. هیچ لکی روی پوستش نیست. خیلی ناجور می‌خوامش، بیشتر از هر کسی که تا الان خواستم. اینقدر می‌خوامش که می‌خوام بمیرم.»

هر چقدر تحریک رابرت را بیشتر تصور می‌کرد، بیشتر تحریک می‌شد. خیلی زود بدن‌هایشان در هم گره خورده بود، هماهنگ‌تر شده بودند. مارگو دستش را توی شورت رابرت برد و قطره‌ای مرواریدوار از رطوبت را روی نوک کیرش حس کرد. رابرت باز از آن صداها در آورد؛ آن ناله‌یِ تیزِ زنانه و مارگو آرزو می‌کرد کاش راهی وجود داشت که از او بخواهد اینکار را نکند اما راهی به ذهنش نمی‌رسید. بعد نوبتِ دستِ رابرت بود که توی شورت مارگو برود. وقتی خیسی‌ مارگو را حس کرد به شکل محسوسی ارامش یافت. رابرت به نرمی انگشتش کرد. مارگو لبش را گاز گرفت و کمی نقش بازی کرد. اما ناگهان ضربه‌ی رابرت خیلی شدید شد و مارگو پس زد. رابرت دستش را پس کشید و گفت «متاسفم.»
ناگهان رابرت، باحالتی گوش به زنگ، پرسید «وایسا! تو قبلا اینکار رو کردی؟»
آن شب واقعا اینقدر عجیب و بی‌سابقه بود که مارگو در لحظه‌ی اول خواست جواب منفی بدهد اما وقتی فهمید که منظور رابرت چیست با صدای بلند خندید. نمی‌خواست که بخندد. خوب می‌دانست که رابرت ممکنست سوژه شدن در یک جک ساده یا شاید تحریک کننده را بپذیرد ولی اصلا مورد تمسخر و خنده قرار گرفتن را برنمی‌تابد بااینحال کاری از دستش برنمی‌آمد.

از دست دادن باکرگی‌اش ماجرای کشداری بود که به خاطرش چندین ماه با دوست‌پسر دو ساله‌اش بحث و گفتگو کرده بود، یک جلسه نزد دکتر زنان رفته بود و حتی گفتگویی شرم‌آور اما بسیار مفید با مادرش داشت تا آنجا که سرآخر مادرش نه فقط در یک مهمانسرا برایشان اتاق گرفته بود بلکه حتی برایش یک نامه نیز نوشته بود. اما فکر اینکه، به جای تمام این داستان‌ها و ماجرای عاطفی، یک فیلم در مورد هولوکاست می‌دید، سه لیوان آبجو می‌خورد و بعد در خانه‌ای کسی که تصادفا در سالن سینما دیده بودش باکرگی‌اش را از دست می‌داد او را به خنده وامی‌داشت با اینکه رگه‌هایی از هیستری نیز در خنده‌اش به چشم می‌خورد.
رابرت با سردی گفت «ببخشید، نمی‌دونستم.»
-نه… خوب کردی پرسیدی. من قبلا سکس کردم. ببخش خندیدم.
-نیاز نیست عذرخواهی کنی.
اما مارگو می‌توانست از صورتش و از کیرش، که حالا داشت می‌خوابید، بفهمد که باید عذرخواهی کند. اینبار کمی جدی‌تر گفت «معذرت می‌خوام» و بعد طوری که بتواند تاثیرگذار ظاهر شود گفت «فکر کنم فقط یکم عصبی‌ام، یه چیزی تو این مایه‌ها!» رابرت چشم‌هایش را کمی تنگ کرد، طوری که انگار حرف مارگو را باور نمی‌کرد اما طوری که گویا تعدیل شده بود گفت «نیاز نیست عصبی باشی. آروم می‌ریم جلو.»

رابرت دوباره سوارش شده بود، مشغول بوسیدنش بود و وزنش را روی او انداخته بود. مارگو با خودش فکر می‌کرد که آخرین فرصت برای لذت بردن از آن شب را نیز از دست داده است اما تصمیم گرفت تحمل کند تا تمام شود. وقتی رابرت برهنه بود و کاندومی را روی کیرش می‌کشید که پایین شکم پشمالویش فقط تا نصف دیده می‌شد، مارگو حدی از چندش را در خود حس می‌کرد که فکر می‌کرد هر لحظه می‌تواند به سکونش پایان بخشد و او را از جا بپراند. اما ناگهان انگشت رابرت دوباره درونش فرو رفت، اینبار خبری از ملایمت نبود. مارگو خودش را از بالا تصور می‌کرد، لخت با دست و پای گشاده با انگشت این پیرمرد درونش. خشمش به نفرت از خود بدل شد و خود را چنان حقیر پنداشت که نسبت مغشوشی با تحریک شدن داشت.

در حین سکس، او وی را به صورت ناگهان در پوزیشن‌های مختلفی قرار می‌داد: برش می‌گرداند، می‌چرخاند و به جلو می‌راند؛ او دوباره حس عروسکی پیدا کرده بود.درست مثل حسش بیرون سون-الون اما حالا دیگر حس باارزش بودن نداشت. عروسکی پلاستیکی، انعطاف‌پذیر و مقاوم که درست مطابق فیلمی بود که در سر رابرت پخش می‌شد. وقتی مارگو رویش بود، رابرت روی رانش زد و گفت «آره، آره، خوشت میاد.» با لحنی که معلوم نبود سوال است، یا مشاهده یا دستور. وقتی رابرت برش گرداند زیر گوشش گفت «همیشه دلم می‌خواست یه دختر با ممه‌های خوشگل بکنم.» مارگو مجبور شد صورتش را در بالش قایم کند تا دوباره نخندد. آخرهای سکس، وقتی، به صورت میشنری، رابرت روی مارگو بود و کیرش مدام می‌افتاد بعد از هر بار به او می‌گفت «تو کیرمو حسابی شق می‌کنی.» طوری که انگار دروغ گفتن باعث تحقق‌اش می‌شد. دست آخر، بعد از چند حرکت آشفته‌ی خرگوشی، لرزید، آمد و مثل درختی روی او افتاد. مارگو که زیرش له شده بود، با خاطری جمع با خود اندیشید «این بدترین تصمیمی بود که تا حال گرفته‌ام.» و سپس کمی به راز این مرد که دست به کاری چنین عجیب و توضیح‌ناپذیر زده بود اندیشید.

کمی بعد، رابرت برخاست و در حالی که کامل روی پایش نایستاده بود تاتی تاتی‌کنان در حالی که یک دستش را به کاندوم گرفته بود تا نیفتد سمت توالت رفت. مارگو روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. برای اولین بار دریافت که برچسب‌های ماه و ستاره روی سقف بودند که در تاریکی بدرخشند.
رابرت از توالت برگشت، سایه‌ی تاریکش دم در پرسید «می‌خوای چیکار کنی؟»

مارگو خیال کرد که بگوید «باید خودمون رو بکشیم.» سپس به این فکر کرد که آن بیرون، جایی در این جهان، پسری هست که به نظرش این لحظه همانقدر افتضاح و در عین حال مضحک است که به نظر مارگو. اینکه یک روز، در آینده مارگو این داستان را برای آن پسر تعریف می‌کند و می‌گوید «بعد گفت تو کیرمو حسابی شق می‌کنی.» پسر ناباورانه دستش را روی پای مارگو می‌گذارد «ای خدا، بسه، دیگه نمی‌تونم!» و بعد هر دو از خنده روی هم می‌افتند و باز می‌خندند؛ البته چنین آینده‌ای نمی‌توانست وجود داشته باشد چرا که چنین پسری وجود نداشت و نمی‌توانست نیز وجود داشته باشد.

به جای همه‌ی این فکرها شانه‌هایش را بالا انداخت. رابرت گفت «می‌تونیم فیلم ببینیم.» و سمت کامپیوتر رفت تا چیزی دانلود کند. مارگو اهمیتی نداد چه چیزی. به دلیل خاصی یک فیلم با زیرنویس انتخاب کرده بود. مارگو چشم‌هایش را بسته نگه داشته بود و خبر نداشت چه اتفاقی دارد می‌افتد. تمام این مدت، رابرت موهایش را نوازش می‌کرد و شانه‌هایش را با بوسه‌های کوچولو می‌آکند، انگار یادش رفته بود که همین ده دقیقه پیش، مثل یک فیلم پورن، برش گردانده بود و زیر گوشش گفته بود «همیشه دلم می‌خواست یه دختر با ممه‌های خوشگل بکنم.»

ناگهان، بی‌مقدمه، رابرت شروع کرد و در مورد احساساتش نسبت به او حرف زد. اینکه چقدر غیاب مارگو در تعطیلات بین دو ترم برایش سخت بود و اینکه به این فکر می‌کرد که شاید مارگو دوباره با دوست پسر دوران دبیرستانش برگردد. معلوم شد که در آن دو هفته یک سریال کامل در ذهن رابرت ساخته شده بود که در آن مارگو با فکر رابرت به خانه برمی‌گردد اما جذب پسری از دوران دبیرستان می‌شود که، در تصورات رابرت، بی‌شعور ولی خوش‌تیپ بود؛ لیاقت مارگو را نداشت اما بخاطر جایگاهش در بین پسرهای سالین تحریک‌کننده و هوس‌انگیز بود. «می‌ترسیدم تصمیم اشتباهی بگیری و وقتی برگردی همه چیز بین‌مون یه جور دیگه بشه. ولی باید بهت اعتماد می‌کردم.» مارگو با خودش فکر کرد که به او بگوید «دوست‌پسر دبیرستانم گیه. ما تقریبا مطمئن بودیم ولی بعد از یه سال با این و اون خوابیدن تو دانشگاه دیگه قطعا دستش اومده. البته حالا دیگه حتی نسبت به اینکه خودش رو مرد معرفی کنه هم مطمئن نیست. تو تعطیلات بین دو ترم کلی در مورد این چیزها حرف زدیم که اگر خودش رو به صورت غیردوگانه معرفی کنه اوضاع چطور می‌شه ولی سکس باهاش قطعا اتفاق نمی‌افتاد. اگه خیلی نگران بودی می‌تونستی ازم بپرسی. می‌تونستی در مورد خیلی چیزا ازم بپرسی.» اما هیچکدام از این‌ها را نگفت. او بی‌حرف دراز کشید و هاله‌ای سیاه و آمیخته به نفرت از خود متصاعد کرد تا جایی که رابرت گفت «بیداری؟» و وقتی جواب مثبت داد در ادامه پرسید «حالت خوبه؟»
-تو دقیقا چند سالته؟
-سی و چهار. مشکلی هست؟
مارگو می‌توانست در تاریکی حس کند که او به خود می‌لرزد.
-نه، خوبه.
-می‌خواستم حرفشو پیش بکشم ولی نمی‌دونستم واکنشت چطوری می‌شد.
سپس غلت زد و پیشانی‌اش را بوسید. مارگو زیر آن بوسه مثل حلزونی شد که رویش نمک ریخته باشند.
او به ساعت نگاه کرد و گفت «فکر کنم باید برم خونه.»
-واقعا؟ فکر کردم شب می‌مونی. من نیمروی محشری درست می‌کنم!
«ممنون.» و در حالی که لگینگ‌اش را پایش می‌کرد گفت «نمی‌تونم، هم‌اتاقیم نگران می‌شه.» رابرت با صدایی آغشته به طعنه گفت «باید برگردم خوابگاه!» مارگو گفت «آره! چون من اونجا زندگی می‌کنم.»

مسیر برگشت خیلی طولانی به نظر می‌رسید. برف به باران بدل شده بود. حرفی بینشان رد و بدل نمی‌شد. نهایتا رابرت رادیو را روی برنامه‌ی آخر شب ان‌پی‌آر گذاشت. مارگو به یاد آورد که چطور وقتی اول وارد اتوبان شدند تا به سینما بروند فکر کرده بود که رابرت ممکن است او را به قتل برساند و سپس با خود اندیشید: «شاید الان بکشدم.» اما رابرت او را نکشت. او را به خوابگاه رساند و در حین اینکه کمربند ایمنی‌اش را باز می‌کرد گفت «خیلی بهم خوش گذشت.» مارگو در جواب گفت «ممنون.» و در حالی که کیفش را در دستش می‌فشرد گفت «منم.»
-خیلی خوشحالم که بالاخره رفتیم دیت.
مارگو به دوست‌پسر خیالی‌اش گفت «دیت. گفت دیت!» و بعد هر دو قاه قاه خندیدند.
-خواهش می‌کنم. مرسی بابت فیلم و بقیه چیزا.
و دستش را سمت دستگیره‌ی در برد.
-صبر کن.
بازویش را گرفت. «بیا اینجا.» و او را سمت خود کشید، بازوانش را دورش حلقه کرد برای آخرین بار زبانش را ته حلقش فرو کرد. مارگو از دوست‌پسر خیالی پرسید «ای خدا! کی تموم می‌شه؟» دوست‌پسر خیالی جوابی نداد. «شب بخیر.» در را باز کرد و دوان دوان رفت. وقتی به اتاقش رسید یک تکست از او گرفته بود: بدون هیچ کلمه‌ای، قلب و صورتک‌هایی که جای چشم‌هایشان قلب بود و ،به دلیلی، یک دلفین.

دوازده ساعت خوابید و وقتی بیدار شد در سالن غذاخوری وافل خورد و پشت هم روی نتفلیکس سریال‌های جنایی دید. سعی کرد آرزوی این را در سرش بپروراند که بدون اینکه مجبور شود کار خاصی بکند او غیبش بزند. اینکه بتواند با آرزویش او را پس براند. وقتی بعد از شام تکست بعدی از او رسید، که یک جک ساده در مورد رد واینز بود که او بلافاصله پاکش کرد، خشم درنده‌ای در خود حس می‌کرد که به نظر خودش هم خیلی متناسب با وضعیت و عملکرد رابرت نبود. سپس با خودش گفت که لااقل یک پیغام بریک‌آپ به او بدهکار است و اینکه مثل شبحی غیبش بزند نامناسب، کودکانه و حتی خبیثانه است. اینکه اگر غیبش بزند که می‌داند چقدر طول بکشد تا او متوجه شود؟ شاید به تکست دادن ادامه دهد و شاید تکست‌هایش هرگز تمام نشوند.

شروع به نوشتن کرد: «مرسی بابت اون شبِ خوب ولی من دنبال رابطه نیستم.» مکررا سعی می‌کرد عذرخواهی کند و حلقه را تنگ‌تر کند تا بتواند راه تلاش‌های احتمالی رابرت برای نفوذ را ببندد (باشه! مشکلی نیست، منم دنبال رابطه نیستم، یه چیزِ گاه‌گداری هم خوبه.) تکست طولانی‌تر و طولانی‌تر و غیرممکن‌تر می‌شد. در همین حین تکست‌های او پشت هم می‌رسیدند که بدون اینکه حرفی در مورد عواقبش بزنند جدی‌تر و مصرانه‌تر می‌شدند. او تصورش می‌کرد که روی تختِ فقط تشکش‌اش دراز کشیده و هر تکست را با دقت می‌سازد و می‌پردازد. یادش آمد که در مورد گربه‌هایش حرف زده بودند اما او اساسا گربه‌ای ندیده بود، شاید او گربه را از خودش درآورده بود.

هر از چند گاهی، فردای آنروز، مارگو خود را در وضعیتی خاکستری و خیال‌پردازانه می‌دید و یادش آمد که دلش برای رابرت تنگ شده. نه برای رابرت واقعی: برای رابرتی که خودش آنسوی تکست‌ها، در تعطیلات بین دو ترم، ساخته بود. سه روز بعد از سکس رابرت دست آخر نوشت «هی، انگار سرت شلوغه، همم؟» می‌دانست که این بهترین موقعیت برای فرستادن تکست نصفه و نیمه‌ی بریک‌آپ است. در عوض نوشت «هاها آره، زود برات می‌نویسم!» و بلافاصله از خود پرسید «این چه کاری بود؟ چرا همچین نوشتم؟» نمی‌دانست.
هم‌اتاقی‌اش ،تامارا، بعد از اینکه مارگو یک ساعت روی تخت این دست و آن دست کرده بود، با ناامیدی فریاد زد: «ببین فقط بهش بگو نمی‌خوای.»
-بابا نمی‌تونم. باید یه چیز بیشتری بگم. ما با هم خوابیدیم!
-واقعا؟ یعنی واقعا باید چیز بیشتری بگی؟!
-بابا آخه بچه خوبیه.
و بعد از خودش پرسید که این حرفش چقدر راست است. ناگهان تامارا از جا پرید و گوشی را از دست مارگو قاپید و در حالی که دور از دسترس‌ نگه‌اش می‌داشت، انگشتان شست‌اش روی صفحه می‌رقصیدند. بعد از چند لحظه گوشی را سمت‌اش پرتاب کرد. مارگو نگاه کرد. تامارا نوشته بود «سلام حوصلت رو ندارم تکست نده بهم»
مارگو که نفسش بالا نمی‌آمد گفت «ای وای!»
تامارا، با لحنی تحکم‌آمیز گفت «چه خبرته شلوغش کردی؟ راسته خب!»
اما هر دو می‌دانستند که موضوع مهم‌تر از این حرف‌هاست. ترسی در معده‌ی مارگو به هم می‌پیچید که انگار می‌خواست بالا بیاورد. که رابرت تلفنش را ببیند، نوشته را بخواند، به شیشه بدل شده و خرد شود.
-آروم باش. بیا بریم یه نوشیدنی بخوریم.
سپس به یک بار رفتند و یک پارچ را دوتایی خوردند. در تمام آن مدتْ تلفن مارگو بین‌شان روی میز بود و علی‌رغم اینکه هر دو سعی می‌کردند عادی وانمود کنند با هر لرزه‌ی تلفن از جا می‌پریدند و بازوهای هم را می‌فشردند. «من نمی‌تونم. تو بخونش. تقصیر توئه.» و تلفن را سمت تامارا هل داد. اما تکست خیلی مختصر بود «باشه مارگو. متاسفم. امیدوارم کار بدی نکرده باشم که اذیت شده باشی. تو خیلی دختر نازی هستی و من خیلی از زمانی که با هم گذروندیم لذت بردم. لطفا اگر نظرت عوض شد خبرم کن.» مارگو روی میز فروافتاد، سرش را در دستانش گرفت. انگار زالویی سنگین و پف کرده از خونش سرانجام از پوستش بیرون زده و کبودی ملایمی بر جا نهاده. اما چرا او باید اینطور فکر می‌کرد؟ شاید چون با رابرت ناعادلانه برخورد کرده بود. کسی که هیچ گناهی نداشت مگر اینکه از او خوشش می‌آمد اما در تخت خیلی خوب نبود و شاید در مورد گربه داشتن دروغ گفته بود که البته شاید اصلا گربه‌ها در اتاق دیگری بودند.

اما بعد، یک ماه بعد، او را در بار دید؛ در بارِ مارگو، در همان گتوی دانشجوها که مارگو پیشنهادش را داده بود. تنها بود، یک میز در انتهای بار، سرش در کتاب یا تلفن نبود؛ پشتش خمیده بود و یک لیوان آبجو جلویش.

مارگو بازوی دوستی که همراهش بود، پسری به اسم آلبرت، را گرفت. «وای! خودشه. همون پسره توی سینما.» آلبرت مثل سایر دوستان مارگو نسخه‌ای، نه کاملا حقیقی، از ماجرا را شنیده بود. آلبرت جلوی او ایستاد تا رابرت او را نبیند و سمت میزی که دوستانشان بودند رفتند. وقتی مارگو به دوستانش گفت که رابرت آنجاست همه غافلگیر شدند و طوری دورش را گرفتند و از بار بیرونش بردند که انگار او رییس‌جمهور و سایرین اعضای سرویس‌های امنیتی‌اند. همه چیز انقدر غافلگیرکننده بود که مارگو از خود می‌پرسید آیا واقعا کثیف و خبیثانه عمل می‌کند. اما همزمان حالش بد بود و می‌ترسید.

آنشب در تختش کنار تامارا چپیده بود که روشنایی صفحه، مثل منور در میدان جنگ، صورتشان را روشن کرد. مارگو تکست‌ها را همانطور که می‌آمدند می‌خواند:
«سلام مارگو، امشب تو بار دیدمت. می‌دونم گفتی بهت تکست ندم اما فقط خواستم بگم واقعا خوشگل شدی. امیدوارم خوب باشی.»
«می‌دونم نباید اینو بگم ولی دلم برات تنگ شده»
«شاید حق ندارم ازت بپرسم ولی دلم می‌خواد بهم بگی چه کار اشتاهی ازم سر زد»
«اشتباهی*»
«حسم این بود که واقعا خوب با هم ارتباط برقرار کرده بودیم تو اینطور حس نکردی یا…»
«اون پسره که باهاش بودی دوست پسرته»
«؟؟؟»
«یا فقط یکیه که باهاش می‌خوابی»
«ببخشید»
«وقتی خندیدی وقتی ازت پرسیدم اولین بارته به خاطر این بود که با خیلی‌ها خوابیدی»
«الان با اون پسره می‌خوابی»
«آره»
«آره»
«آره»
«جواب بده»
«جنده»

 

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s