پیرامون یک مرگ

پل آستر «اختراع انزوا» را با روایتی از مرگ پدرش می‌آغازد. از تلفنی که صبح‌گاه یک‌شنبه زنگ می‌زند و راوی از همان لحظه‌ی شنیدن زنگ تلفن مطمئن است که تماس تلفنی در آن هنگام فقط می‌تواند حامل خبر بدی باشد.
هوای پاییز رند است. آفتابی ولی سرد، چهره‌ای تابستانی و ذاتی زمستانی. این جمله شاید در مورد من هم صادق باشد که زاده‌ی دومین روز پاییزم.
بیرون روی بالکنْ سرمای هوای آفتابی صبح یک‌شنبه را ارزیابی می‌کردم که آژیر آمبولانسی از نه‌چندان دور به گوشم آمد. آپارتمان طبقه‌ی سوم، صد متر هم با بیمارستان مائوریتزیانو فاصله ندارد و شنیدن صدای آمبولانس در این منطقه از شهر کاملا طبیعی‌ست اما از وقتی در این خانه سکنی گزیده‌امْ صدای آژیر آمبولانس اضطراب سختی به دستم می‌دهد. از همان روزی که وقتی حال پیرمرد طبقه دوم را جویا شدم گفت «روز به روز پیش می‌رم.»
مثل همه‌ی روزها درِ خانه‌اش نیمه‌باز بود. زنگ زدم، صدای پای لئاندرو که به سمت در می‌آمد روی کفپوش چوبی خانه شنیده می‌شد. فریاد پیرمرد از اتاقِ ته راهرو به گوش می‌رسید «بیا تو!» ورودی خانه، در سمت چپ میز توالتی مرمری با پایه‌های فلزی با آینه‌ای با قابی طلایی که رویش قلاده‌ی سگ، شانه، ماهوت پاک‌کن و چند برگ کاغذ قرار داشتندْ دیده می‌شد. روبرو، جنبِ ورودی حمام، آویزی سفالین به رنگ سفید با تصویری نقاشی‌شده از لئاندرو به چشم می‌خورد که رویش نوشته شده بود «یک سگ حواس‌جمع اینجا زندگی می‌کند.» لئاندرو جلوتر سمت پیرمرد برمی‌گشت، قبل از اینکه فرصت پیچیدن به چپ درون راهرو وجود داشته باشد و پیرمرد، که با دیدن سگ خیالش جمع شده بود که آشنایی وارد شده، اینبار آرامتر می‌گفت «بیا تو!» نرسیده به اتاق کار پیرمرد، لئاندرو با توپکی آبی در دهانش بازمی‌گشت. پیرمرد می‌گفت «تویی؟ بشین!» می‌نشستم و مشغول حرف زدن می‌شدیم. هر دو خمیده پشت بودیم: من می‌خمیدم تا بتوانم توپ را از دهان لئاندرو بگیرم و باز پرتابش کنم؛ پیرمرد خمیده از سالیان. قبل از نشستن حالش را می‌پرسیدم. آن روز گفت «روز به روز پیش می‌رم.»
صدای آمبولانس‌ها نزدیک‌تر شد. هوا سرد نبود ولی دیگر حاضر نبودم درون آپارتمان برگردم. آمبولانس‌ها پیچیدند، پایینْ مقابل در ورودی ساختمان ایستادند و چند نفر با لباس‌های فرم نارنجی متمایل به قرمز وارد ساختمان شدند. با کفش‌های دوچرخه‌سواری که چندان مناسب راه‌رفتن هم نیستند به سمت راهرو دویدم. صدایی در راهرو گفت «طبقه سوم!» خیالم راحت شد. دیگری در کسری از ثانیه گفت «نه! دوم!»اضطراب دیگربار بازگشت و نیم‌طبقه پایینم راند. از طبقات فوقانی دختری با لباس بیرون سر رسید و پرسید: «خونه‌ی صاحبخونه‌ست؟» سری به تایید تکان دادم. جویای اوضاع شد و سپس رو به دکترها پرسید «ممکنه رد شم؟» دکترها راه باز کردند. یکی از همسایه‌ها که امورات پیرمرد را رتق و فتق می‌کرد از خانه بیرون آمد و بدون هیچ نگاه اضافه‌ای از پله‌ها پایین رفت و دوباره بازگشت. از طبقات بالا دنیس با لباس راحتی پیدا شد: پاستوره؟ جوابم مثبت بود. یکی از دکترها از آپارتمان پیرمرد خارج شد. دوتایی ماجرا را پرسیدیم. پاسخ داد «اجازه نداریم حرفی بزنیم.»
اضطرابم لحظه به لحظه افزون می‌شد. در همان هنگام به این می‌اندیشیدم که چرا مرگ پیرمردی که تنها یک ماه از آشنایی‌مان می‌گذرد چنین اضطراب‌زاست. اضطرابی که ریشه در امری ورای مهربانی بی‌شائبه‌اش داشت. نه به این خاطر که مدام جویای کاستی‌ها و نقصان‌های آپارتمان جدید بود. نه از این بابت که وقتی قرار شد برایم کتابخانه بخردْ گفت «شاید بهتر باشه به جای یه کتابخونه‌ی بلند دو تا کوتاه بخرم که روش فضای بیشتری برای دکوری داشته باشی.» وقتی در روز عقد قراردادِ آپارتمان از عواقب حمله‌ی نظامی آمریکا به عراق و افغانستان حرف زدیمْ پیرمرد از اینکه آمریکا دیکتاتوری را علیه کشوری دیگر تسلیح کرده و پس از چند سال از قدرت ساقط‌اش کرده ناراضی بود. وقتی در مورد پیشینه‌ی «من» به او گفتم با تعجب گفت «در جریان نبودم ژرمن‌ها فرماندهی به این نام داشتند. آدم همیشه چیز یاد می‌گیره.»

همسایه دیوار به دیوار پیرمرد با لباس رسمی و چند کیسه زباله به دست که قرار بود در راه خروج در سطل زباله‌های حیاط پشتی بیندازدشانْ از خانه خارج شد و با دیدن دکترها یکه خورد. مرا هم اول در لباس دوچرخه‌سواری به جا نیاورد. وقتی سلام کردم پرسید «پاستوره؟» و وقتی جواب مثبت شنیدْ رفت.

دکترها از خانه خارج شدند. در را پشت سرشان بستند و از پله‌ها پایین رفتند. انگار خیال دنیس هم جمع شده بود. به هم نگاهی از سر خاطرجمعی کردیم. ناگهان در باز شد و دکتری دیگر از سایرین، که پایین می‌رفتند، خواست برایش «کُلترینو» بیاورند. وقتی از دنیس پرسیدم نمی‌دانست کلترینو چیست. درون آپارتمان برگشتم، لباس دوچرخه‌سواری را عوض کردم و با لباس‌های راحت به راه‌پله برگشتم.
حالا که مشغول نوشتن این جریاناتم می‌فهمم که انگار این لباس عوض کردن نشان از رخت‌بربستنِ خاطرجمعی و ظهور اضطرابی غالب‌تر بود. برای «او» نوشته بودم که حال پیرمرد بد شده. ضمن اینکه کلترینو را گوگل می‌کردم به داخل راهرو برگشتم و در همین حال دکتری را دیدم که با کیسه‌ی مشمع تاشده‌ی بزرگی وارد آپارتمان پیرمرد می‌شد. به دنیس گفتم «این کلترینوست.» کارکردش را پرسید. «برای حمل بیماران بی‌حرکت.» صدایی از طبقه بالا توجه‌مان را جلب کرد. همخانه‌ی دنیس بود: «مرده!» و موبایلش را نشان داد.
انگار انتظارش را می‌کشیدم. انگار انتظارش به درون آپارتمان برم گردانده بود تا لباس عوض کنم. انگار انتظارش آن زمانی در من ریشه دواند که پیرمرد گفته بود «قراردادتون قابل تمدیده البته موقع تمدیدش من دیگه نیستم.» یا زمانی که می‌گفت «نمی‌خواستم لئاندرو رو بگیرم چون بعد از من اذیت می‌شه.» و انگار تمام تصاویری که در آن مدت کوتاه از پیش چشمانم رد شده بودندْ تجربیات گوناگونم از مرگ افراد مختلفی بودند که می‌شناختم؛ از مرگ پدر یکی از دوستان صمیمی پدر و مادرم که نخستین باری بود که مرگ کسی را به چشم می‌دیدم تا مرگ مادربزرگم در غیابم. مرگ برایم ورای چگونگی و چرایی‌اش در قالب معنای آن آدم برایم تعریف می‌شد و شاید بر همین اساس بود که در مرگ مادربزرگم احساس خاصی نداشتم. اما مرگ پیرمرد غم عجیبی در من دواند. غمی بابت تمام حرف‌هایی که می‌توانستیم بزنیم و نزدیم؛ غم مصاحبت‌هایی که دیگر مهیا نمی‌شدند.
تابستان گذشته مدام در مضار تراژیک‌ساختن مرگ می‌گفتم ولی انگار تراژدی اصلی قهرمانانی دیگر دارد؛ نه آنکه مرده بل آنانکه باقی مانده‌اند.
سنکا در نامه‌ی معروفش به مارشا می‌نویسد «مردگان را سر و کار با رودخانه‌های سوزان و زندان‌های مخوف و تاریکی لایتناهی نیست. اینها تخیلات شاعرانند.» در آن لحظات به این می‌اندیشیدم که تلخی مرگ در جاییست که در مراجعه به آن چیزی نمی‌یابیم. تلخی مرگ حالا درِ خانه‌ای بود که دیگر نیمه‌باز نمی‌ماند؛ صندلی سوار بر نقاله‌ای بود که پیرمردِ عاجز از پیمودن پلکان را بالا و پایین می‌برد و حالا در طبقه‌ی دوم بی‌حرکت مانده بود. تلخی مرگ در اعلامیه‌ایست که چند روز قبل روی تابلوی اعلانات ساختمان چسبانده بود و سطر آخرش چنین بود: «در مورد گرمایش مرکزی، هر وقت فرصتی داشتید سری به من بزنید.»

دو روز گذشت. در این مدت چیزی ننوشتم. از لحظه‌ی توقف نوشتن در عصر یک‌شنبه تا نیمه‌ی شب مقدار زیادی ویسکی نوشیدم. دوشنبه صبح هنوز خماریِ ویسکیِ شب قبل در سرم بود و تمام کسانی که در این مدتِ اندک از آشنای جدیدم برایشان گفته بودمْ از اینکه پیرمرد به این زودی رفته است حیرت‌زده می‌شدند.
غروب دوشنبه هنگام برگشتن، دختر پیرمرد را ملاقات کردم و تسلیت گفتم. دعوتم کرد که به دیدار بروم. خوابیده بود. دست‌هایش چفت هم روی سینه، کمی کبود، از درون مکیده، آراسته‌تر از همیشه. حسب انتظار خبری از لئاندرو نبود. هنوز نتوانسته‌ام بفهمم موقعیت سختی بود یا نخستین دیدار با دخترش در چنین وضعیتی بر دشواری موقعیت می‌افزود. شب در حالی که به مردن، بازماندن، سوگواری، تنهایی و ده‌ها چیز دیگر فکر می‌کردم روی کاناپه خوابم برد. حوالی صبح با صدای آمبولانس از جا پریدم. به خاطرم آمد که تا اطلاع ثانوی صدای آمبولانس را می‌توانم به میان هزاران صدای دیگری بفرستم که هر روز گوش‌هایمان را می‌خراشانند و هیچ معنایی برایمان تداعی نمی‌کنند. از کاناپه برخاستم و روانه‌ی تخت شدم.

روز سه‌شنبه کارهای چهارشنبه را پس و پیش کردم تا در مراسم خاکسپاری شرکت کنم.
ظاهرا همخانه‌ی دنیس به همان همسایه‌ای زنگ زده بود که به همراه دکترها درون آپارتمان پیرمرد رفت و آمد می‌کرد. هنوز حرف جدیدی بر زبانمان جاری نشده بود که همسایه‌ی دیوار به دیوار من از خانه خارج شد و پرسید «صاحبخونه مرده؟» و وقتی جوابش را شنید بی‌درنگ پرسید «تشییع جنازه چه روزیه؟» دنیس نگاه سرسختی به او کرد. من گفتم: هنوز دکترها هم بیرون نیومدند.

چهارشنبه اولین بارم نبود که راهی گورستان می‌شدم اما اولین حضورم در یک مراسم تشییع جنازه بود. نیم ساعت زودتر از ساعت مقرر سر رسیدم. اتومبیل مخصوص حمل جنازه در ورودی قبرستان پارک بود اما هیچکدام از اطرافیان را نمی‌شناختم. حتی دختر پیرمرد، داماد و نوه‌هایش را نمی‌دیدم. خواستم از کشیش قبرستان بپرسم. روی تابلوی اعلانات دو لیست از اسامی برای تشییع‌جنازه‌های آن روز، یکی برای خاکسپاری و دیگری برای آتشسپاری، را دیدم: ۲۳ نفر. به نظرم زیاد بودند. تاریخ تولد متوفیان را نگاه می‌کردم. عمدتا متولد دهه‌ی ۱۹۲۰ و بعضا متولد دهه‌ی ۱۹۳۰ بودند. جوانترین‌شان زاده به سال ۱۹۶۶ بود. یکی از معدود اتفاقاتی بود که راسِ ساعتِ اعلام‌شده اتفاق افتاد. در ورودی گورستان، کشیش وعظ مختصری کرد و بعد مسیری را به دنبال اتومبیل حمل جنازه پیاده پیمودیم. مقبره بنایی سیمانی بود که دو دیوار جانبی‌اش به صورت شطرنجی شیشه‌کاری شده بودند. دری تمام شیشه‌ای که بر فرازش ناقوسکی آویخته بودْ به پله‌هایی گشوده می‌شد که به زیرزمین می‌رفتند. بنابر شنیده‌ها از دختر پیرمرد، آرامگاه خانوادگی‌ای بود که مادر و پسرِ پیرمرد نیز در آنجا مدفونند. به استناد همان گفته‌ها پیرمرد را در بهترین نقطه به خاک نسپردند چرا که قرار بود در کنار مادرش به خاک سپرده شود. دسته گلی بزرگ روی تابوتش قرار داشت که روی روبانش به سفارش دخترش نوشته شده بود «از طرف همه آنان که دوستت دارند.» با تعمیرکار ساختمان گپی زدم. آستر در همان کتاب -به مضمون- می‌نویسد «وقتی کسی به شما می‌گوید که قرار است به اورشلیم برود شما از این خبر خوشحال می‌شوید. اما اگر کسی در داستانی بگوید که قرار است به اورشلیم برود شما سعی می‌کنید ارتباط اورشلیم با تمام اتفاقات پیشین داستان را پیدا کنید و سنتز آن با این اتفاقات را در ادامه‌ی داستان حدس بزنید، به مازاد سیاسی آن می‌اندیشید و ….» القصه در یک داستان خیال می‌کنید که تمام جزییات در خدمت یکدیگر گمارده شده‌اند اما تعمیرکار بدون اینکه در خدمت هیچ جای این ماجرا باشد می‌گفت پیرمرد سه هفته پیش به او سفارش داده که برایش قبر بکنند. تعمیرکار گفته بود «زوده.» و پیرمرد در جواب گفت «وقتشه.» خوشایندترین خبر این روزها را از زبان تعمیرکار ساختمان شنیدم: «ارزش خیلی زیادی برات قائل بود.»

آنطور که شناخته بودمش انگار این اواخر تصمیم گرفته بود که بیشتر به مرگ بیاندیشد. شاید آنقدر که به سایرین هم سرایتش می‌داد؛ به سگش، به تعمیرکار ساختمان، به من. گویی نوعی عمل کردن به گفتار د مونتنی یعنی بیگانه‌زدایی از مرگ و هر لحظه محتمل پنداشتن آن، همواره اندیشیدن به آن، پیوسته انتظار کشیدن آن، چنانکه گویی هر اتفاقی از سر می‌گذرانیم می‌توانسته به مرگ بیانجامد یا فردای هر روزی که پشت سر می‌نهیم می‌تواند واپسین روزمان باشد. نمی‌دانم چه میزان از این رفتار برآمده از کهولت سن است اما عمدتا چنین رفتاری را در میان سالخوردگان شاهدیم.
قرار بر این شده که به روال قدیم که مشکلات ساختمان و آپارتمان‌ها را به پیرمرد می‌گفتیم تا به گوش تعمیرکار ساختمان برساند، از این پس روی کاغذی بنویسیم‌شان و در صندوق پستی پیرمرد بیندازیم تا به دست تعمیرکار ساختمان برسند.

بعد از خاکسپاری به خانه برگشتم. صندلی نقاله‌ای پیرمرد به طبقه‌ی همکف آمده بود. گویی پیرمرد کنار صندوق پستی‌اش نشسته و انتظار نامه‌های ما را می‌کشد.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s