دختران باد-آلخاندرا پیزارنیک

‏آمده‌اند.
‏به خون می‌تازند.
‏قلم‌ها را می‌بویند،
‏قحطی را،
‏زاری را.
‏اما تو ترس را به بار می‌آوری
‏و تنهایی را
‏چون دو حیوان کوچکِ مفقود
‏در صحرا.

‏آمده‌اند
‏تا عمر رویا را به آتش افروزند.
‏یک بدرود، زندگیِ توست.
‏اما تو خویش را در آغوش می‌گیری
‏چون مارِ دیوانه‌ای در حرکت
‏که تنها خود را می‌بیند
‏چرا که هیچکس نیست.

‏زیر زاری‌هایت می‌گریی
‏صندوق آرزوهایت را باز می‌گشایی
‏و سرشارتری از شب

‏اما چنان تنهایی
‏که کلمات خودکشی می‌کنند.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s