با تو می‌گویم-امیلی دیکینسون

‏با تو می‌گویم خورشید چگونه دمید.
‏روبان‌هایی به نوبت.
‏مناره‌ها در یاقوت غرق گشتند
‏و خبر چون سنجاب‌ها می‌دوید

‏تپه‌ها بند از کلاهشان گشودند،
‏سیاه‌پران آغازیدند.
‏آنگاه من به خود گفتم:
‏«گمانم خورشید بوده است!»

‏اما چگونه سربرنهاد، نمی‌دانم.
‏گویی نوردبانی بنفش
‏که زرده خردپسران و دخترکان
‏از سپیدی‌اش بالا می‌رفتند.

‏تا آنگاه که به آنسویش رسیدند
‏کشیشی طوسی تن‌پوش
‏حصارهای عصر را نرم برنهاد
‏و رمه را از راه برد.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s