سازشکاران بدون هدف-پیرامون لالالند

161212_r29165-1200x746-1480541577
طرح از Chris Gash

یک داستان عاشقانه‌ی بسیار زیبا. زیبا برای ما که زیست‌مان صرف عشق‌های یکسویه، جستجوی محبوبی دلربا برای زندگی شیرین و دلچسب و حتی دل‌شکستگی پس از یک عشق نافرجام می‌شود. دلیل زیبایی این داستان بسیار ساده است:

عشاق لالالند بدون وقفه به یکدیگر برمی‌خورند؛ آنقدر خودمانی‌اند که با صدای بوق بلند حضور خود را اعلام کنند؛ آنقدر مهربانند که بدون اطلاع قبلی از سفر کاری برگردند و شام حاضر کنند؛ آنقدر دغدغه‌مندند که سفر کاری به آیداهو را رها کنند؛ آنقدر باهوشند که از کالیفرنیا تا نوادا بروند و خانه‌ی شریکشان را روبروی کتابخانه‌ای که تنها یکبار از آن به صورت جزئی نام برده شده پیدا کنند؛ آنقدر خوش‌شانسند که پس از سال‌ها دوست قدیمی‌ای را ببینند که گروه موزیک موفقی دارد و حاضر است هفته‌ای ده‌هزار دلار دستمزد بپردازد و یا آنقدر مستعدند که پله‌های ترقی را از کافه‌ای در بلوار وارنر به صحنه‌ی تئاتر بالا روند. افزون بر تمام اینها، می‌توانند با بهترین هارمونی ممکن نیز بخوانند و برقصند. همه چیز زیبا و معرکه‌ست. یک سرگرمی تمام‌عیار پیش چشمان ماست.

البته نمی‌توان انکار کرد که پایان آن، لااقل برای مرد، کمی تراژیک است. زن صاحب حرفه، شهرت، خانواده و فرزند شده است. او حتی برای فرزندش پرستار نیز دارد تا بتواند از عصر عاشقانه‌ای با همسرش لذت ببرد و کیست که از خود نپرسد: «آیا این زن نمونه‌ی مثالی موفقیت نیست؟» اما این پایان کار نیست. حتی برای آنانی که انتظار پایانی کلاسیک‌تر داشتند نیز فرصتی فراهم شده تا به مرادشان برسند.: حتی پس از پنج سال -که به میانجی هنرنمایی چهره‌پردازان هیچ غباری از زمان بر چهره‌ها باقی نمانده است- میا و سباستین با هارمونی تمام عیار آوازخوان و رقصان پای پیاده به سمت پاریس پرواز می‌کنند.

میا پیش از یکی از تست‌های بازیگری‌اش آنرا به فیلمی تشبیه می‌کند که خود ندیده است. از قضا این فیلم، همانی‌ست که شزل سعی دارد به واسطه‌ی لالالند باززایی‌اش کند: «شورش بدون هدف.» سباستین -که به ظاهر دلبسته‌ی فیلم است و خط اوج جیمز دین را نیز از بر است(!)- به میا پیشنهاد می‌دهد که فیلم را با هم تماشا کنند. درست در همان شبِ «شورش بدون هدف» است که میا «بوگارتش» را رها می‌کند، دو دلداده دستان یکدیگر را می‌گیرند و یکی از تکراری‌ترین کلیشه‌های سینما رخ می‌دهد: درست در لحظه‌ی بوسه چراغ‌های سالن روشن می‌شوند. پس از قطع فیلم به دلیل نقص فنی -و بداقبالی میا که باز هم نتوانست فیلم را کامل ببیند- دو دلداده روانه‌ی «رصدخانه‌ی گریفیت» می‌شوند. همانجایی که «جیمز دین» ایستاد تا چیزی برای زیستن بیابد، از میانه‌ی تراژدی عبور کرد و با جنگیدن به منظور نجات دوستش، پلاتو، از نوجوانی عبور کرد. با اینحال زوج لالالند بدون هیچ نشانی از طغیان روانه‌یبارصدخانه می‌شوند. میا و سباستین سازشکارانی تهی هستند که می‌رقصند و راه ستارگانِ نقاشی‌شده را پیش می‌گیرند.

کیت (جان لجند) بعد از اولین جلسه‌ی تمرین با سباستین او را چنین مورد خطاب قرار می‌دهد «چطور می‌خوای جَز رو حفظ کنی وقتی کسی گوشش نمی‌ده؟…تو چسبیدی به گذشته در حالی که جَز در مورد آینده‌ست.» این همان چیزی‌ست که شزل در آن ناکام می‌ماند. برگرفتن تکه‌ای از گذشته و بازتولید آن به این شکل -با چنین درونمایه‌ و چنین شخصیت‌پردازی‌هایی- تلاشی مذبوحانه است که ره به جایی نمی‌برد.

مذبوحانه از این رو که شخصیت‌هایی که او به عنوان عصیانگران روانه‌ی رصدخانه کرد هیچ خوراکی از خود ندارند. زیست این شخصیت‌ها مملو از همزمانی‌ها و اتفاقاتی‌ست که آنها از هرگونه نقش‌آفرینی در آنها معافند حتی وقتی که سرانجام رویاهایشان به حقیقت بدل شده باشد: سباستین بالاخره صاحب جَزکلابی شده که خیالش را در سر می‌پرورانید -البته معلوم نیست آیا می‌توانند «هر چه می‌خواهند را هر وقت می‌خواهند، همانطور که می‌خواهند بنوازند» یا نه- میا نیز همان بازیگری شده است که می‌خواست باشد. صورتش روی بیلبردها و آگهی‌ها به سباستین -که می‌گذرد و متوجه نمی‌شود- خیره شده. در مورد میا هم هنوز نمی‌دانیم که آیا نهایتا «شورش بدون هدف» را دید یا نه!

تلاش فردی شخصیت‌های شزل محکوم به شکست است. از طرفی این شخصیت‌ها در برابر این شکست‌ها ضعیف و سرخورده جلوه می‌کنند. اگر لالالند تلاشی برای احیای «شورش بدون هدف» باشد، گویی بخش اصلی فیلم که در آن شخصی همچون «جیم» به نجات میا و سباستین، از مهلکه‌ای که گرفتار آنند، برمی‌آید را از دست داده‌ایم. لالالند به واقع برعبث‌پاییدن کارگردانی‌ست که انگار جز موزیسین‌های جَز که با دختران بی‌علاقه به جَز آشنا می‌شوند و باید پیامبرگونه آنها را با جَز آشنا کنند ایده‌ی دیگری در سر ندارد.

اما با تمام این تفاسیر شاید لالالند کماکان سرگرمی دوساعته‌ای قلمداد شود که بخش‌های سطحی و رمانتیک وجودمان را به مدد زوجی که خوب می‌رقصد، مسیرِ -به زعم تلویزیون و رسانه‌ها- موفقیت را طی می‌کند و در رویاهایش روانه‌ی پاریس می‌شود را به وجد آورد؛ حتی اگر یکی از این دو مادرِ موفق ِ فرزندی باشد که در خانه چشم به راه اوست.

بعدالتحریر:

تاریخ نگارش این مطلب به سه هفته پیش بازمی‌گردد. در آن مقطع لالالند جوایز گلدن‌گلوب را درو کرده بود و نامزد چهارده جایزه‌ی اسکار نیز بود. اشتباه دیشب در حین اعلام برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم به نظرم صحنه‌ی پس از عنوان‌بندی پایانی بود. همانطور که بالاتر ذکر شد، صحنه‌ی انتهایی فیلم برای این بود که آن بخشی از ذهنمان که خواهان «وصال» میا و سباستین بود را ارضا کند؛ به تبع آن نیز اشتباه اسکار دیشب به باور من تنها به منظور ارضای این میل درونی ما بود که عوامل و دست‌اندرکاران این فیلم را روی صحنه ببینیم، حتی حرف‌هایشان را بشنویم. مهم نیست اگر میا با مرد دیگری ازدواج کرده، یا اسکار را فیلم دیگری برده است؛ در فیلمی که چنین قائم به جلوه‌های بصری‌ست نفسِ دیدن پایانی بین میا و سباستین، یا دیدن دست‌اندرکاران روی سکو برایمان کفایت می‌کند.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s