صلیب

همزمان با اشغال سرزمین اسراییل توسط امپراتوری روم، پسر جوانی که شاگرد چیره دست یک دکان نجاری در ناصره بود به جرم اینکه نامزدش پیش از ازدواجشان باردار استْ از کار اخراج می‌شود. پسر جوان نزد یکی از تجار شهر می‌رود و به ازای سودی هنگفت مبلغی پول قرض می‌کند تا بتواند ابزارآلات نجاری بخرد و خود کارگاهی باز کند. در همین حین جوانان یهود مشغول سازماندهی مبارزات مخفی علیه امپراتوری روم بودند. آنان که روزگاری بر زمین‌های زراعی خودشان کار می‌کردند، شاهد مصادره‌ی زمین و سپس محصولاتشان بودند. جوانک نجار ابزارآلات دهقان‌ها را با قیمتی نازل می‌ساخت چرا که به باور وى در دوران رنج و برابرِ درد مشترك، باید همه بازو در بازو افکنند. از این راه، بارداری نامشروع همسرش از حافظه‌ی جمعی مردم زدوده شد کمااینکه این فراموشی شامل حال دخترک نمی‌شد. دخترِ بینوا را کماکان در کوی و برزن سنگ می‌زدند و لعنت می‌کردند. جوان نجار تازه از بدهی‌هایش به تاجر طماع خلاصی یافته بود که شبی کارگاه نجاری‌اش و تمام ابزارش در آتش سوختند. جوانک مطمئن بود که انگشت نجاری در کار است که پیش از این وی را به جرم بارداری نامشروع همسرش اخراج کرده بود اما می‌دانست که اثباتی بر این مدعا نخواهد یافت.

دستگاه پلیسی امپراتوری روم، هسته‌های مبارزاتی جوانان یهود را شناسایی و خنثی کرد و برای اینکه درس عبرتی برای سایرین فراهم آورد تصمیم گرفت که مبارزین را به جزای سختی برساند. یکی از سرداران روم نزد جوان نجار رفت که حالا مشغول بازسازی کارگاه سوخته‌اش بود. سردار در ازای مبلغی هنگفت به جوان نجار پیشنهاد ساختِ چوبه‌هایی را داد که قرار بود معترضین را بر آنها با دستان از دو طرف گشوده بیاویزند، کف دست‌ها و پاهایشان را به سازه میخ کنند و آنقدر چنين رهايشان سازند تا هم جان سپرند و هم عبرتى براى سايرين شوند.  جوان نجار به خواب نمی‌دید که بستر مرگ کسانی را فراهم سازد که برایشان ابزارآلات کشاورزی را با قیمتی ارزان‌تر ساخته بود.  از این رو به سردار روم به بهانه‌ی اینکه هنوز نتوانسته بر خسارات حریق فائق آید پاسخ منفی می‌دهد. وقتی سردار با پیشنهاد بازسازی کارگاه و فرآهم آوردن ابزار برای نجار، مجددا پاسخ منفی می‌شنودْ برافروخته از کارگاه بیرون می‌رود و نجار و خانه و کاشانه‌اش را تهدید به خسران و ویرانی می‌کند.

نجار جوان شتابان به منزل همسر آينده‌اش می‌رود و همسر باردارش را که بسیار نزدیک به وضع حمل نيز بود از ماجرا آگاه می‌سازد. دو دلداده، هراسان و در میان بهت و حیرت خانواده‌هایشان کوله‌بار سفر می‌بندند و رهسپار بیت‌لحم، زادگاه پسرجوان می‌شوند. دخترک در میانه‌ی راه در دیری وضع حمل می‌کند. کودک را به میمنتِ مبارزاتِ رهایی‌بخش قوم یهود علیه امپراتوری روم «یشو» می‌نامند؛ یعنی «او نجات می‌بخشد.»

پس از چند صباحی، با مرگ آن که خواهان مرگِ مبارزات مردم در راه آزادی بود، نجار به همراه همسر و یشو  به ناصره بازمی‌گردند. یشو به شاگردی یکی از عالمان یهود مشغول می‌شود. استاد که خود نیز دردکشیده و سختی‌دیده بود یشو را با زجرِ فرودستان آشنا می‌سازد و شیفته‌ی شاگرد جوانش می‌شود. تا بدآنجا که بارها به سایر شاگردان نوید می‌دهد که «یشو آن خواهد کرد که از من ساخته نبود.» پس از مدتی، استاد توسط حاکمیت روم دستگیر و سربریده می‌شود.

یشو پس از مرگ استاد، به پیروی از نصایح او با عده‌ای از جوانان طبقه‌ی فرودست که عمدتا کشاورز و ماهیگیر و صنعتگر بودند به رفاقت می‌پردازد. وضعیت دشوار زندگی مردم ناصره که به دنبال موج جدیدی از خفقان حاکمیت دشوارتر نیز گردیده بود، یشو و دوستانش را به میان فرودستان رهنمون می‌سازد. در جریان گردهمایی‌های مربوط به پِسَح (سالگرد خروج یهودیان از مصر و رهایی یافتن از برده‌کشیِ قوم یهود به دست فراعنه) جشن مردم به همت یشو و هم‌قطارانش بدل به تظاهراتی گسترده علیه حاکمیت خونخوار و دست‌نشانده می‌شود.

یشو و یارانشْ مگر یکی از مهلکه می‌گریزند. آنکه به بند سربازان روم می‌افتد از وحشتِ شکنجهْ مخفی‌گاه انقلابیون را به سربازان فاش می‌کند؛ به این شرط که رهایش سازند تا هنگام حمله‌ی سربازان به مخفی‌گاهْ وی نیز حاضر باشد تا مباد که سایرین گمان بد برند.  فردای آنروز، سربازان حاکم به مخفی‌گاه حمله‌ور می‌شوند و رهبر انقلابیون را دستگیر می‌کنند. در دادگاه، قاضی از اینکه جوانی به این سن توانسته آشوبی چنین برپاکند بر خود می‌لرزد. حکم قاضی چنین بود: «حتی اگر بی‌گناه باشد، مصلحت است که بر صلیب شود.»

جارزنان دستگاه حاکم به منظور پیشگیری از آشوب هنگام اعدام یشو، در شهر خبر از «مصلوب شدن سه دزد » می‌دهند . در روز موعود، مردم شهر که برای تماشای مراسمْ دسته دسته رهسپار کوه صهیون می‌شدند به محض دیدن یشو در میان سه «دزد» رهبرشان را علیرغم صورت زخمی و ظاهر برآشفته از شکنجه بازشناختند. آنان که به تماشای قتل آمده بودندْ ناگهان معترضینی شدند که حاکمیت را دوباره به وحشت افکندند. سربازان به سرکوب معترضین پرداختند و جز عده‌ای اندک از نزدیکان، کسی را به سوی کوه صهیون رخصت ندادند. وقتی یشو مصلوب شد، مادرش فریاد بر‌می‌آورد: «سوگند که پدرش از ساختن این چوبه ممانعت ورزیده بود.» یشو که دستان و پاهایش به صلیب میخ شده بود فریاد می‌زد: «پدر، صلیب را تو نساختی ولی مرا اینجا رها کردی.»

3 thoughts on “صلیب

    1. یه ایده‌ی خام، ولی بسیاری عناصرش واقعا وجود داشتند. شاید بشه ماجرای عیسی رو کمی زمینی‌تر نگریست

      Like

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s